در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

-

دلی بردی از من به یغما شکسته 

سری دادی از سنگ سودا شکسته 

 

مرا عشق رویت به توحید خوانده 

که بت های پیدا و پنهان شکسته 

 

به کوی وصالت به خم صد هزاران 

دل و جان فتاده سر و پا شکسته 

 

من از عین مستی بریدم ز هستی 

که گویی حبابی به دریا شکسته  

 

حوالت به خمخانه ام داده ساقی 

که گم کرده ام جام و لیوان شکسته