در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

re the 2nd

چشم هام، در تقلای دیدنت به هر چه ساختنی بود، سوخت. دیوارها هم فرو ریختند و همه چیز شد، همان گذشته دست نخورده ای که خودت می خواستی. حالا همه چیز خالی تر از همیشه به انتهای یک سرنوشت لبخند می زند.

نظرات 3 + ارسال نظر

این سرنوشت ها،لبخند زدن ندارد آخر.

در پندار شبی عجیب دیدم، کولی ها از آدم تر ها زیباتر می خوانند

گاهی رسیدن به اون چیزی که آدم همیشه میخواسته زیادم جالب نیست ، این خالی‌ بودن‌ها پر از هیچی‌‌های سرنوشتن

تو نویسندگی ورود ممنوع نداریم.

آنا 1390/01/21 ساعت 09:48 http://mavayeman.blogfa.com

همان گذشته دست نخورده....
گاهی گذشته هایمان هم به ما پشت پا می زنند
و ما می مانیم و ....
ما و ...
و ...
دیگر هیچ

گذشته خالی که قدرتی نداره

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد