یاد شب های بی سکون افتادم که اتفاق هایش شبیه گم شدن های پی در پی بود. گاهی باور نمی کنی، گاهی نا خودآگاه، دیوانه وار، دنبال تمام آنچه دیگر نیست می گردی. برای سال ها، ... روی سنگفرش های بی انتهای این شهر، تا نارنجی شفاف را پیدا کنی. تا برایت یک شبانه روز پر از سوال خلق کند و خودش با دستهای خودش، همه گمشده ها را دوباره بازگرداند.
گم شدن را میشناسم...
در پهناوری سیاهی شب...در افکار خالی ...
!
ناخودآگاه و دیوانه وار میگردم هنوز گاهی...
همهٔ گمشدهها !کاش میشد
va khodam ba dasthaye khodam hameye gomshodeharo bar migardunam...shayad mojezei ke ta salha dar zehnam b roshanie ruz va jazabie shab khahad mand