در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

سایه مجنون، در امتداد نهایت دنیا III

غزل های ما، 

روزی به ناگفته های سالهای دور 

به شب هایی که هیچ گاه نبوده است 

به زمستانی پر از نورهای بی انتها، 

پناه خواهند برد. 

 

نظرات 13 + ارسال نظر

غزل های ما
گاهی در خود جمع میشوند
چروک میخورند
در خود مچاله میشوند....
از ما به انزوا میگریزند.

از ما به انزوا ...

علیرضا 1390/05/11 ساعت 14:49 http://yek2se.blogsky.com/

به اغوشت

:)

سالهای دور
سالهای نزدیک
فرقی نمی کند
شاعر که نباشی غزل همان ناگفته است!

منتها شاعر که باشی،
فهمت می شود
اندازه دست های کوچک یک تفکر خام

آنا 1390/05/12 ساعت 00:17 http://mavayeman.blogfa.com

گاهی هم پناهشان می شود
آدم هایی که هیچ نمی فهمند
هیچ
حتی خودشان را

حتی خودمان را

فکر میکنی تا زمستون دوام بیارن!!

:)

مریم 1390/05/12 ساعت 02:35 http://chaleka.blogsky.com

سرایش غزل را به تو می سپارم...

مرا ... دور است لحظه های بی پروایی

لونا 1390/05/12 ساعت 15:56

آن روز روز پرواز سایه ها خواهد بود

قبول نیست
تو همه چیز را می دانی
دوست دارم بدون هیچ فهمی،
بدون هیچ حقیقتی
نقاشی یک کودک و یک دیوار را ببینی

pastel 1390/05/13 ساعت 13:10 http://hb-20.blogfa.com

بی شک این بی انتها...
امن ترین خواهد بود!"

اما همه می دانند
اینها دروغ های کودکی ماست

دلتنگ این غزل ها شدم...!
----
خیلی قشنگ بود...!

همیشه خاطرات زیباتر از حقایق مرده اند

ساغر 1390/05/13 ساعت 18:44

سلام:)

:)

نمیدونم چرا یاد شعرهای فروغ افتادم....یه تضاد توی این نوشته هست که دوستش دارم...غزل های ما پر از حسرت!

متشکرم

لونا 1390/05/17 ساعت 00:35

خوب دیگه اینجا شاید باورت قوی بشه که من می فهممت .
من با نقاشی کودک روی دیوار سال های دور زندگی کرده ام...نظرت چیه؟

صاحب نظری خودت :)

غزل هل را باید در لابلای دستان خود گرم نگاه داشت...
غزل اگر یخ بزند شاعرش می میرد!!

عجب

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد