در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

شمع هایی که می میرند

از انتها شروع می کنم. باز فصل آخر روییدن نگاه های دوری که حالا، بعد از این همه سال آزگار رسیده اند به شمعدانی کوچکی که مهر سنگینی روی حرف هایم می زند. که نباش، خودت نباش و دیگری، شاید سایه ای باز تابیده گوشه واژه های بی مقصدم. صدای نفس های شمرده دیوانه ای ملول از خیابان های بی عابر می آید. صدایی شبیه مرگ ها، شبیه تمام شدن ها، آنگاه که آرزویی سرسپرده همه بی قراری ها و ترس ها می شود. می ترسم، می دانی که می ترسم از چشم های تو. از آرامشی که لای دست های من و شعله کوچک دنیا فاصله می اندازد. می ترسم از صدای نت هایی که زنده می شوند، نگاه دیوانه ای که گوشه خیابان تسلیم و مرگ، کتاب مقدس را بلند بلند داد می زند. و هیچ کس، حتی صدای جارو و برگ های بیشمار پاییز، سوز این شب بی پایان را احساس نمی کند. همه فقط می شنوند، کوک می شوند و تکرار می شوند. می دانم که خدا،‌ حرف های کلیشه ای را دوست ندارد. می دانم که صدای پیانو را می فهمد، سه تار را می فهمد، اما خوب این دل، لای حکایت شعله کوچکی که مرا به زندگی وصل می کند، سکوت کرده است. خیلی وقت است، حتی یک کلمه، دیگر با من حرف نمی زند. بی قرار شده ام. می ترسم، می ترسم از روزی که در انتهای این شعله، همه حرف هایش را در نگاه شمع هایی که می میرند، فراموش کند.

نظرات 13 + ارسال نظر
pastel 1390/05/23 ساعت 16:05 http://hb-20.blogfa.com

از انتهایش هم که شروع کنی، باز ول کن نیست!

پری 1390/05/23 ساعت 20:19 http://babaee1.persianblog.ir/

دردهای تکراری
تکرار درد...

در نیست
راه نیست
شب نیست
ماه نیست
نه روز و
نه آفتاب،
ما
بیرون زمان
ایستاده ایم
با دشنه ی تلخی
در گُرده های مان.
هیچ کس
با هیچ کس
سخن نمی گوید
که خاموشی
به هزار زبان
در سخن است.
در مرده گان خویش
نظر می بندیم
با طرح خنده ئی،
و نوبت خود را انتظار می کشیم
بی هیچ
خنده ئی!

می ترسم از چشم هایی که نگاه می کنند و نمی بینند .. گوش هایی که نمی شنوند .. روحی که ...

مریم 1390/05/27 ساعت 13:08 http://chaleka.blogsky.com

هیاهویی را به سکوت نشسته ایم
که خاموشی را شنیدنی تر می نمایاند!

زیبا می نویسی. خیلی از آرشیوت هم خوندم. لذت بردم. اما ... یه تلخی خاصی توی همه ی نوشته هات هست. شاید از همون دست تلخی هایی که همه می گن توی نوشته های من هم هست!
نمی دونم چی شد و چرا شادی از میان کلمات ما پرید!

پری چهره 1390/05/30 ساعت 18:16

یه چیزی بنویس دلمون گرفته بابا

یقین کرده ام که مرده ام.

ببین!

تو می روی و من

فقط نگاه می کنم!!

همین..

محیا 1390/06/03 ساعت 18:35 http://darjaryan.blogfa.com

دلچسب بود!

عاصی 1390/06/05 ساعت 22:37 http://osyangari.blogfa.com

درد درد است
نمودهایش متفاوت است

سلام

پانی 1390/06/07 ساعت 23:29 http://marlboro.blogsky.com

مثِ همیشه تلخ و دوست داشتنی... بعد از مدت ها برگشتم!:) منتظرت هستم...

pink(ساحل) 1390/06/08 ساعت 02:15

از اول و اخرش یکیه

پری کاتب 1390/06/08 ساعت 19:50

کوشی تو؟

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد