خوب شده باشم انگار، اینکه گام بگذارم روی مسیر خفیف آرام بودن. اینکه نمی دانم باید با بن بست های درونم چه کنم، به چه کسی پناه بیاورم. اینکه برای مدتی سکوت کرده باشم و تنها، من باشم که می شنوم، من باشم که می فهمم. صدای ترانه ها آرامم می کنند. می دانم، این دریای درونم تمام شدنی نیست. می دانم، این میل بی نهایتم به حقیقت شوم هر چیزی بی پایان است. اما، خسته ام. می فهمم که خسته ام و نه توانی، نه دلی برای حرف های پر از تعفن و غربت دارم. آدمها، زندگی، همه اشیا مات می شوند در نگاه من. برف می بارد، آرام و این دریای بیکرانه دلش چقدر برف می خواهد. شوق می خواهد. آرامم، خوبم ... و نمی دانم بن بست های درونم چقدر بیمارم خواهند کرد. تنها، می فهمم که شاید، همین لحظه، آخرین لحظه همه چیزهای خوب و بد باشد.
دیگه خسته نیستی...خوب؟
:.(
همیشه یه جایِ درونت _
پُر است از یک حسِ سنگینِ مبهم!
__________________________
و من حس می کنم بیشتر نوشته های عالیتو به همون جا مدیونی ;)
اگر شهر نگاهت فرصتی داشت
به یادم باش در هر روزگاری
اگه درونت دریاست به بن بست نمی رسی!
در نگاه من. برف می بارد..
آرامم..
خوبم..
.
.
اما تو باور نکن ..
کاش آخرین لحظه باشد . . .
سلام
خیلی زیباکلمات را کنار هم میگذاری بازی کلماتت لطیف ست مثل برف بین هر بن بستی روزنه ای هست اگر .......
من بروزم
خوشحال میشم اگر موافق تبادل لینک باشید
سیر تسلسل خدایگان بیزانس را در آغوش بگیر و دو برابر سرعت مرغان دریایی به بن بست درونت بکوب باشد که جاودانه شوی ولی افسوس...
چقدر سخت و شاید شیرین باشد
تحمل ضربه ای که
می دانم
'آخرین' ضربه است