چشم های کور من، ندید پایان بی تحمل درخت ها را، که رها تر از من، هر روز پس از اشتیاق کهنه بی تو کز می کردند، کنار حوالی خالی و نمناک این بی کسی، بی هیچ ... فقط می ماند، بوی گیلاس، که از فصل های دور می آمد، پر از خاطره می کند، گوشه خالی و شکسته دیوار را. من، بی تو، اینجا چه می کنم؟
تو تیشه را بردار
که ریشه ی این رشد کرده زهرآگین
به تیشه محتاج است.
افسانه است
همان کاری
که من
اینجا
بدون تو
هر روز تکرارش می کنم ..
:)
برای دوست داشتنت
محتاج دیدنت نیستم...
اگر چه نگاهت آرامم می کند
محتاج سخن گفتن با تو نیستم...
اگر چه صدایت دلم را می لرزاند
محتاج شانه به شانه ات بودن نیستم...
اگر چه برای تکیه کردن ،
شانه ات محکم ترین و قابل اطمینان ترین است!
دوست دارم بدانی ،
حتی اگر کنارم نباشی ...
باز هم ،
نگاهت می کنم ...
صدایت را می شنوم ...
به تو تکیه می کنم
همیشه با منی ،
و همیشه با تو هستم،
هر جا که باشی
..
اینا مال خودته؟
حوالی جای خاصی تو نوشته هات داره منم خیلی دوسش دارم .
:)
بوی گیلاس تنها دلیل تحمل من برای بی تو ماندن است شاید...
بوی گیلاس ...
سوال ِ بی جوابی پرسیدی؛
لای بی جوابی ها،
کهنه می شوم من
سلام..
مال من باشد
یا مال تو
چه فرقی می کند .. ؟
اینجا
آسمان گرفته است ..
بوی گیلاس می آید..
بوی گیلاس..
:)
سلام:)من برگشتم
بهترین کارو کردی
خودتم میدونی سوالت جواب نداره
خودم هم بدانم