وامانده ام چون عشیره نفرین شده، مثل کزاز که از منافذ آدم بالا می رود و دهان به دهان تمام اکسیری که فرسایشی شده دیگر، میمیراند، می خشکاند گلوی بی نگاهم را. شده ام درخت، با شاخه های شکسته ای چون دست هایی که آب می چکید از لای انگشتانش، و می رقصید؛ نترس چون حمایل انسانی که از یادش نرفته بود هنوز آدمیم، می فهمیم، دوست داریم ... مثل خرگوش ها تکثیر می شود لای سلول هایم هوای بی التهاب مسموم. بی عشق، بی ذات، بی هیچ چیز دیگری شده جنون زیستن جاویدان خرمگس ها ... می دانی، به بهشت خواهم رفت، حتی بدون شما. با نگاه بی شعور اجسام به خاطره ها می روم، با نوای همین نت های بی وجدان به خلسه عشق می روم. بی نگاه شما حتی، آقای مدعی مصالح همه بودن ها و شعور ها و کارشناس ها و هر چی که می خواهی، ... خسته شدم از زمانه من هستم، تو هم باش.
بعد مدت ها برگشتم
باز هم عالی نوشتی
عادت کرده ایم
به ترانه های مسکینی که بی صبرانه از بهار می گوید
ودریغ که بودن هایمتن را به یغما برده اند
باید ازین ورطه بیرون کشید خود را....
از بودن ...
جیغ بزن . پاره کن . فحش بده
چایی رو بریز رو زمین
نه پاره پاره های من،
نه سوخته های نا تمام من
گلوی هیچ فرشته را تر نخواهد کرد
. .
همین ..
قربون الطفاتت
وقتی این عکسو میگرفتم اصلا نمیدونستم قراره تو وبلاگ کوریون یه نظر با اسم cafe nero ببینم!
وبلاگتون آدمو توی خودش نگه میداره
تقدیم به شما:
http://www.pic.iran-forum.ir/images/yln6q6pdlbqzyru9q8.jpg
جالب بود، متشکرم الان در فوران هیجانم
حالا، کجا هست اینجا؟
هنوز هم وقتی باران می آید
تنم را به قطرات باران می سپارم ..
می گویند باران رساناست
شاید دستهای من را هم به دستهای تو برساند..
رسانای برقه، رسانای دست که نیست
یه آدرس دارم از یه کافه تو قلهک به این اسم:
شریعتی بعد از یخچال ایستگاه قلهک ساختمون آ اس ب همکف
اما اون عکس و اینجا نگرفتم...
با سلام و عرض ادب و احترام
یک سبد [گل] برای شعر زیبایت
شاد باشی