دیگر از دیوارها، از قصه ها و شعر ها، از سایه هایی که می تابند روی مشرق بی سکون دلم حتی، می ترسم. می ترسم باور کنم و خراب شود، می ترسم بسازم و آتش بگیرد. که چون کابوس های سیاهم، که چون خواب های دنباله دار به افتادن، به سردی بی انتهای دست های یک درخت رسیده باشم، می ترسم از انسان، از انسان ایستاده بر زمینی از جنس پوشال ها، خسته ام دیگر از هبوط هزاران ساله آدم ها و فلسفه ها و دین ها و آیین ها و من از روح خفته بر زمین سرد می ترسم. کاش اینقدر منزوی نبودی تو ... به کافه پناه می برم، به نوازنده نابینای پیانو. به سیاه و سفید آن بیرون، در مسیر پیاده روی کم عبور این ساعت های ناپیدا، که طرح هایی نه از جنس آدمها، رد می شوند و می خندند و پاکند و معصومند. به ترانه های منزوی افکار من. به بوی قهوه و عود، به طرح های سیاه و سفیدی از نقاشی ها و شوق ها. سرمای عجیبی دارد اینجا. این هوای بی سامان، کاش اینقدر منزوی نبودی، تو ...
add shodi dada
متشکرم
می ترسم از این
انزوا
عادت می کنی
کاش ..
بلای جان آدمهاست
من از این دنیا میترسم..از خیابان ها...از اعتماد ها که فو میریزند...از انسان ها که مردگانی متحرکند..از مرموزی جنس آدم ها...کنار هیچ کس نمیتوتن پناه یافت...ترکیب خوش ساخت رویاهامان دستخوش تغییرات شده گویا فهمیدی که هیچ گاه بنا نخواهند شد....منزوی شده ای...
چشم بگذار خدا
من به همین سکوت پست مدرن
به همین دروغ تاریخ
از برابر دیدگانت محو می شوم
زیبا مینویسی......
اگه لینکت نکردم بگو بلینکنت
مرسی
کرده بودی
چه شهامتی!
من حتی شهامت این کارم ندارم
اصلا یه وضعی!
دوستم به وبلاگم سر نزن قهرم
گیر کرده باشم انگار لای تلاقی حرف هات
امروز نوبت نوشتنت بود ا، پنج روز گذشت از پست آخری
ستاد مدیریت بحران / اداره متبوعۀ کوریون
بله ...
سلام .
خواندم....
مثل اینکه تو رو هم منزوی کرده ؟
ای بابا
اترنالا
سرکی نمی کشی رفیق
به رسم رفاقت ئو مهر
حضرت دیفار
کاش اینقدر منزوی نبودم!..
.
.
.
.
.
کاش...
دلم خاکستریست
شبیه دردهای تو
وقتی که نه یادی از تو هست
نه صدایی که شبیه تو باشد
از اول تا این جا رو خوندم
و زیبایی کاملا برق میزد
یه غرور زیبا همره با بیان یه قدرت
و نیاز به رمان داره درک و فهم نوشته هات
عالی...
موفق
لطف بزرگی کردی
متشکرم بی نهایت