با حرف هاش، که لای دندان های سگی گیر می کرد و پاره پاره به خورد ما می کرد. با تمام روزهای بی سامانی که به جستجوی یک هیچ بزرگ پنهان می شود لای ترقی و تکنولوژی. اسیر شده ام. ضعف کرده ام از بحران سیری. شبیه روزهایی که انتها نداشت. شبیه دردهای خدا و من. شبیه لبخند زیبای مترسک تنهایی که از اسیری به جنون پناه برده است. می خندم ... شاد می شوم از تلخی کرانه های تقدیر. مثل همیشه سکوت کرده ای، می خندی. شده ای پای ثابت حرف های بی دلیل من. بی آنکه هیچ وقت چیزی بگویی، رها کرده ای من را، در تنهایی حرف هام. و می خندی. چون مرد نجار می خواست که بخندی. بخندی به حرفهام. به حرف هات، به بحران سیری این روزهای ما.
بحران آدم را پوست کلفت می کند
مخصوصا آدم هایی که عشق را دوست دارند
حرف هایی که لای دندان های سگی گیر کرده بود
خوب بود خوب بود
به رسم رفاقت و مهر
حضرت دیفار
مرسی عزیز
لینک کردیم به بخوانیم
به مهر
بخند..
از ته دل هم بخند..
من نه، مجسمه چوبی
سلام عزیزم
ممنون که سر زدی
نوشته هایت خیلی زیباست میتوونی با چسبوندشون بهم یک اثر زیبا خلق کنی
شاید یک وقتی،
جایی
متشکرم ازت
و هیچ فرشتۀ مهربانی، برای آن همه راستی؛ او را انسان نخواهد کرد ..
انسان بودن چه ارزشی می تواند داشته باشد
آخرش خوب بود...
به هر حال متشکرم
بوی ویولنی را می دهی که آرشه اش را برای بار آخر می فشرد...
بوی سرمای دستانی که اکنون دیگر هوای بیداری را ندارد!!
هنوز در کافه ی ذهنت قهوه ای با التهاب می نوشم!!
سپاس عزیزم... سپاس!!
به دلت حسودی خواهم کرد
مخصوصا به عشق خط سوم
لطف داری
همچنان اترنال مایی
به رسم رفاقثت و مهر
حضرت دیفار
ارادت
ژست عجیبی گرفته ام این روزها
تعجب می کنم از خودم که می خندم از درد به درد !
دستهای من
برای کسانی از هبوط دیوارها، گرفته است
بخندی به بحران سیری این روزهای من..
که حسابی از غصها سیر سیرم..!
دقت کردی
بحران ها به طرز جنون آمیزی مسخره اند
و مرسی از اینکه به خانه من هم سری زدید..
خواهش می کنم
...
مغزم فقط نقطه چین است/.
اینجا را لینک کردم که بیشتر بخوانمش
خیلی راکد شده نقش ها،
خطور نمی کند
ممنونم.