به چشم های من، به حرف های بی نصیبی که از دورن مرا به بند می کشند. و هیچ گاه فرصت نخواهند کرد که روحم را برای آرامش خودم در اختیارم بگذارند. به دستهای بی تقوا، به ثانیه هایی که از فریب و دروغ می گذرند. منی به دنبال ناگفته های اشک ها و خنده های شاد، جیغ هایی که از خیابان کناری شنیده می شود. منی به خیال زندگی آرمانی کشف نشده، ناپیدا و دور، از هم می بارم گوشه ای که هیچ کس نباشد. که هیچ منجی دیگر، قلبم را آرام نخواهد کرد.
این آرامش...
اینبار که آمد با دغدغه هایم سخن خواهم گفت...
باز آنرا به صلیب خواهم کشید...
آدم های ساده
خوب می دانند
آبادی کجاست
و تو
از خانه ات دور می افتی
فکر می کنی
خیلی از درس هایت عقب مانده ای!
شعرهای بلند
این روز ها
کم خوانده می شود
وشعر های کوتاه
دستشان تنگ است
بلند بلند
باید
کوتاه حرف بزنیم! ..
کجاست آن که بیاید مرا دهد تسکین . . ؟
بعضی وقتا منم پیش خودم میگم که زندگی همینه که Eternal داره داد میزنه.
یعنی سگ دویی کنار جوی خیابان.یعنی ملتمسانه ایستادن برای تاکسی.
یعنی با گردن کج از خانم منشی وقت خواستن.
یعنی تفاله ای به نام بی پولی...
یعنی پول و پول و پول.
کاش منم میتونسم دستم رو کج کنم.
کم کم تخم مرغی و آخر کار چندهزار مل.ی.ا.ر.د
اون وقت دیگه برای دوساعت پاچه خواری توی . . . نمی خواست بشینم و از دیانت و هزارتا مزخرف دیگه داد بزنم با ته ریشی که بوی آدم فروشی میده.تا شاید منم کارمند ... بشم.
و من به خیال آن سراب آرمانی..
..
ـ
هم ذات پنداری داشت این پست..
میام میخونمت رفیق...الان وقت نیست...
زیبا بود ممنون
لینک شدی ای دوست قدیمی!