در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

mon ange

به چشم های من، به حرف های بی نصیبی که از دورن مرا به بند می کشند. و هیچ گاه فرصت نخواهند کرد که روحم را برای آرامش خودم در اختیارم بگذارند. به دستهای بی تقوا، به ثانیه هایی که از فریب و دروغ می گذرند. منی به دنبال ناگفته های اشک ها و خنده های شاد، جیغ هایی که از خیابان کناری شنیده می شود. منی به خیال زندگی آرمانی کشف نشده، ناپیدا و دور، از هم می بارم گوشه ای که هیچ کس نباشد. که هیچ منجی دیگر، قلبم را آرام نخواهد کرد.