به چشم های من، به حرف های بی نصیبی که از دورن مرا به بند می کشند. و هیچ گاه فرصت نخواهند کرد که روحم را برای آرامش خودم در اختیارم بگذارند. به دستهای بی تقوا، به ثانیه هایی که از فریب و دروغ می گذرند. منی به دنبال ناگفته های اشک ها و خنده های شاد، جیغ هایی که از خیابان کناری شنیده می شود. منی به خیال زندگی آرمانی کشف نشده، ناپیدا و دور، از هم می بارم گوشه ای که هیچ کس نباشد. که هیچ منجی دیگر، قلبم را آرام نخواهد کرد.