صدای تو از درگاه کهنه ای که باز می شود رو به خدا، رو به تمام هستی شاخه ها، در دوردست هایی که تنها چشمان کسانی از دنیای دور واژه ها می بیند. انگار کش آمده باشد زمانه ما و دست های تو. انگار فرو رفته باشی تا کمر در قیر نرم، ... ولی سرد، انقدر که سوزش مغز استخوانت را ویران کند از شکایت و نفرت. که سالها راه باشد از این صندلی چوبی سیاه و کثیف، تا درگاهی که می شود سایه تو را لای نورهای خیره دید، سایه ای از یک جسم بی نقش، بی خیال، ساکت و آرام ... که نگاه می کنی، گاه چیزی، صدایی شبیه یک لالایی قدیمی و از یاد رفته، می پیچد در فضای قیرگون و سیاه. چقدر آرام می شوم. همین خیال دور، همین نجوای شبانه استغنا، ... کاش می دانستم آخر نگاه تو کجاست.
همیشه آخرین ها تلخ ترینند
پایان واژه دردناکیست
آرام از خیالی دور...
به همین بهانه رنگی می شوم
آدم ها
دیگر وقت شناختن چیزی را ندارند..
آدم ها
هر چیزی که بخواهند،
ساخته شده
و آماده از فروشگاه می خرند،
اما از آن جا که هیچ فروشگاهی دوست نمی فروشد،
آدم ها مانده اند بی دوست..
حرفیه خوب
با همین خیال دور
تو آرام میشوی
و من بی قرار. .
کاش می دانستم نگاه تو
به کجاست . . ؟
:)
با دهان بسته !
system error!!