در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

هوای گریه دارد، هبوط

جای سوال ندارد، دست های تو. دویده بودم راه مقدس عشق را تا حس کنم می توانم ببینم، می توانم گام بردارم و می شود نگاه کرد تو را. جای سوال نداشت، دست های تو، تا اینکه زدند ساقه نحیف زندگیم را. و پر شد حالم از حضور خالی چشم هایی آبی ...

نظرات 3 + ارسال نظر

خیلی دوست داشتم اینو.واااااای...

اثرها بی نگاه یعنی هیچ،
باعث افتخار منه

محیا 1390/10/15 ساعت 16:49 http://darjaryan.blogfa.com/

دلم گرفت ای دوست...

این بود حکایت ما

بوی زغال و گاز باروت گرفت شب هایم نفس هایت را شمردم و تک تک ستارگان را رقصیدم آغوش به تمام موجودات فضایی گشودم و در جنوب شهر به تمام دختران بوسه های بورژوایی هدیه دادم دلم را در سینه ی تمام پدر خوانده ها جا خواهم گذاشت تا به حال گنجشکی که آشیانه اش را گم کرده است ساعت ها بگریند...

این یکی زندگی تر بود

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد