شماتتم می کنند، تمام لحظه ها، تمام دنیایی که اسیرم کرده است. تمام بندهایی که به خودم می بندم و زیر تقلای خودم، پیر می شوم. که بزرگ خواهم شد. که خواهم آموخت ...
مگر چقدر لیاقت دارد زندگی؟
برای من دیگر چه فرقی خواهد داشت، طول و مقیاس عمر. دلم برای پیرها می سوزد. ندیده عاشق شدند، ندیده رشد کردند و حالا، خسته و عاصی، تبدیل شده اند به پرتره ای ناتمام، که ساعت ها را هم دیگر نمی فهمند. این همه امید، این همه صبوری و اشتیاق، وقتی نگاه تو آبی نیست، دیگر چرا باید باور کنم، بزرگ خواهم شد، که خواهم آموخت ...
سلام مهربانم
نمی دانم جرا نوشته هایت مرموز هست و دلنشین هست گویی خود من هستم که قلمی زیبا دارد مرا می نویسد قلمی که هیچگاه نتوانستم با آن پرتره ی بی پرتره ام را بکشم
همزادهایی زیادی مثل هم دراین دنیا هستن که یکی از آن ها به زیبایی شما می نویسد
بی نظیره کارهایت
واقعا حکم پرده های یک تراژدی را داشت حال و هوای حاکم بر این نوشته...
زمان............
زمان همه چیو حل می کنه... مطمئن باش
تمام بندهای دلت را به لحضه ها و دنیا یی گره زده بودی که اسیرش بودی پاره کن بند بند دلت را تا پاره شوی از قید و بند دنیا مقیاس طول عمر را با پیری نمیسنجند در سیاره ای که هر لحظه اش هزار سرگیجه ی دریاییست...
هیچ چیز ارز ش ندارد وقتی تمام عمر خواسته ایم زمان بگذرد.....
زمان عوض شده
زمانه عوض شده