در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

زیر باران نیمه شب

کم آوردم. حالا، عاصی واژه هام. مدام در پی کلمات و آرام نمی شوم و هیچ، جز سکوتی که مریضم می کند. و تنها جمله های مبهم و تو در تو، که هر که جز خودم را هم بیمار می کند. و پندارهای عمیقی که از انتهای سلول ها، از جایی که هیچ شبیه تجسم های پوچم نیست، و حرف های اساطیری که می شود با تمامشان تا ابد به خیال رفت، و زبانم که به هیچ کدامشان جاری نمی شود. انگار، تمام حرف هایم به خواب رفته باشند. انگار دیگر نه حوصله ای، نه خاطره ای نه هیچ دست خط دیگری را باور نداشته باشند. نمی دانم از کجا شروع شد. این بیگانگی عمیق، این واژه ها و عبارت های عاصی و مریض. کاش میشد، برای همیشه بیخیال می شدم. از همه حرف ها، اندیشه ها و تلخی های مدام. کاش میشد مجنون باشم. و چون مجانین بزنم به سیم آخر استغنا. هی شعر بگویم، هی بنویسم و لبخندی حزن آلود که، دیوانه است.