اتفاق ها، از بودن جا افتادند. تمام دست های ما، تمام زمستانی که ناگاه در امتداد چشمان تو رخنه کرده است. نمی دانی هزاران سال است شاید که زمان را گم کرده ام. می دانم از این خیالبافی ها زیاد می کنند ولی این اغراق نیست. برای سایه ای که هیچ چیز یادش نیست، دیگر چه فرقی می کند باشد، « ساعت چنده، یعنی دقیقا من کجای این زمانه ایستاده ام. کجای این خیابان بخت برگشته وزن تلخ رد پایم را بر دوش گرفته است. » دود می کند هنوز پشت بام تخیلات نیمه کاره ام، نگاه کن، پنجره هاش، هنوز ردی از نقاشی های روی بخار شیشه را دارند. ابر کشیدی، با بارانی که زیاد شبیه حال بیرون نبود. اما چشم ها همه در اشتیاق خلوت کوچکی بر می گشتند؛ انسان ملول، دل به هر چیزی خوش می کند. دل به دانه های درشت قهوه که ریخته باشد در انزوای یک مستطیل چوبی تیره. می دانم، گاهی وقت ها دلم می خواهد بدون اینکه مقصدی داشته باشم، تنها باشم، و هی بنویسم و حتی نگران آخر این خیابان عاصی نباشم. که گاهی درخت دارد، انقدر درگیر میناها و کلاغ ها باشد که فراموش کنی، اینجا خانه ایست، در امتداد همه خاطراتی که روزی نبود. گاهی سیاه است و دیوارهای بلند دارد. گاهی می شود همان آبی و خاکستری ... و حالا همه چیزش را در سفیدی مطلق فرو برده است. چشم هام دیگر عادت کرده اند، به گم شدن گاه به گاه اتفاق ها، زمان ها، آدمها. تمام زمستانی که ناگاه در امتداد چشمان تو رخنه کرده است.
من دلم میخواهد تا آخر دنیا بدوم اما حیف که توانی باقی نمانده است باد دل خوش کنم به ان مستطیل چوبی...به همان کلاغ ها....به همان خاطره ها...من تمام ساعت ها را از خانه ام جمع کرده ام سال هاست....
نا امید می شوند کلاغ ها از زندگی دوباره
نمی خواهم... هیچ وقت نمی خواهم به ناگاه زمستان در چشم هایش رخنه کند...
سونات! من چشم های زمستانی اش را نمی خواهم!
دست عشق نیست
درختها بی ستاره اند
و سردی نگاهی که لرز به تنم نشاند
تازه می شوم اول پاییز
من اما دیگه دلم تنهایی نمی خواد.......
:)
نگاه زمستانی .. چه تصویر زیبایی
ذهن زیبایی داری پر از کوچه های درهم
لذت می برم از اینکه رهگذرش لحظه اش باشم
لطف داری
گیرم ته این خیابان را دانستیم .. عاصی ک باشی اول و آخر هیچ چیز مهم نیست ..
چقدر دلم میخواهد جای این زمستان در امتداد چشم هام را بهار بگیرد و اردیبهشت باشد و پرستو ها برگردند ب کلماتت ..
عاصی که باشی ...
زمستان را دوست دارم
$$
__$$$
__$$$$__________________$
__$$$$$________________ $$
__$$$$$$$______________ $$$
__$$((?))$$$____________$$$$
__$$$$$$$$$$_________$$((?))$
__$$$'¤'¤'$$$$$______$$$$$$$$$
__$$$¤'¤'¤'¤$$$$___$$$$'¤'¤'¤$$$
__$$$'¤'¤'¤'¤'¤$$$__$$$¤'¤'¤'¤$$$
__$$$$'¤'¤'¤'¤'¤$$$ $$$'¤'¤'¤'¤'$$
___$$$$'¤'¤'¤'¤'¤$$$ $$'¤'¤'¤'$$$
_____$$$$'¤'¤'¤'¤$$$ $$'¤'¤'$$$
__$$$$$_$$$'¤'¤'¤'¤$ $$'¤'¤$$
_$$((?))$$$$$_$$$$$$$$$$$_O_O
$$$$$$$$$$$$$$$_$$$$$$_ _ $ $
$$$'¤'¤'¤'¤'¤'¤'¤'¤$$$$_$$___$ $
$$$'¤'¤'¤'¤'¤'¤'¤'¤'¤'¤'$$$$__$$$
$$$$'¤'¤'¤'¤'¤'¤'¤'¤'¤$$$$_$$$
_$$$$$$$$$$$$$$$$_$$$$
__$$$((?))$$$$$_$$$$$
____$$$$$$$_$$$$$
_________$$$$$
______$$$
_____$¤
___$¤
__$¤
__$¤______________¤¤¤¤¤
___$¤________¤¤¤¤¤?¤¤¤¤¤$$
____$¤______¤¤¤¤¤¤¤?¤¤¤¤¤_$$
____$¤______¤¤¤¤¤¤¤¤?¤¤¤¤_¤¤
____$¤______$$$?$$$¤¤?¤¤__$$
___$¤________$$$$$$¤¤____¤¤
__$¤__________?$$$¤_____$$
__$¤___________$$$_____¤¤
___$¤________$$$$$$$___$$
____$¤_____$$$$$$$$$$___¤¤
_____$¤___$$$$$$$__$$$___$$
_____$¤____$$$$$____$$$___¤¤
_____$¤__$$$$$$$_____$$$__$$
______$¤$$__$$$$$_____$$$
______$$¤___$¤¤¤¤$$_____$$
____$$__$¤__$¤¤¤¤¤$$_____$$
__$$_____$¤_$¤¤¤¤¤¤$$____$$
___________$¤¤¤¤¤¤¤$$___$$
_________$¤¤¤¤¤¤¤¤$$
_______$¤¤¤¤¤¤¤¤$$
_____$¤¤¤¤¤¤¤¤$$
___$¤¤¤¤¤¤¤¤$$
_$¤¤¤¤¤¤¤¤$$
$¤¤¤¤¤¤¤$$
$¤¤¤¤¤$$
_$¤¤¤$$
__$¤¤$$
___$¤$$
____$$$
_____$$
______$$
_______$$
______$$$$$$
_____$$$$$$$$$
_____$$$$$__$$$$
______$$$$$__$$$$$
آپم/زودی بیا
نباید عادت میکردم!
میشه دیگه
زمسان چه نزدیک بود و من اینهمه انتظارش را کشیدم بیهوده
همینجا بود هرروز میان دو چشمان تو!
:)
.کاش همیشه اتفاق ها از بودن . . افتادن و درد شدن جا بمانند .. کاش ..
مرسی :)
روی ِ شب های زمستان
نور ِ ماتی
روی جسمم می افتاد
که سایه ام را
نامرئی تر از قبل میکند ..
متشکرم
تمام خاصیت سایه بودن گم کردن زمان است ودیدن چشم هایی که به شهریوربرنمیگردند...
سایه بودن ...
زمان پیر شده ...
زیادی اشتباه می کند ...
و این اتفاق ها را ...
جا می اندازد ...
مخصوصا" خوب هایش را!
----
گرچه الآن حالم متفاوته با این! :)
دوست قدیمی!:X
ممنونم ازت
چقدر شبه حال و هواى ذهن من بود.
فهمیدم
سفیدی مطلق... روی سفیدی مطلق برای همیشه بماند چشم ها کاش...
کاش
این روزها من فقط میخوانمت و سکوت میکنم
نمیدانم چه بنویسم نمیدانم چه بگویم فقط میدانم که خسته ام خیلی خسته سونات
لطف داری
دل آدم ها می گیرد
عادت کرده ام به افتادن ها
آن روز که از نگاهت اتفاقی افتادم
...
سلام وب قشنگی داری اگه دوست داشتی بگو تبادل لینک کنیم .
می ترسم از زمستان سرد و استخوان سوزی که بیاید و در چشمانت رخنه کند .. می ترسم..