این حقیقت جا افتاده من است. من، می ترسم از فراموشی. می ترسم که باور کنم نیستم. یا از انتهای همه شبهایی که می رسند به خیابان ساده ای که باید جدا باشیم. تنها باشیم تا شب دوباره تیرگی بی انتهایش را، انگار ذهن مسموم هزار نیلوفری که می پیچد دور درخت بلوط، نصیب من کند. یا می ترسم که یادم بیاید برف های روی پشت بام را. روزی که نبودی تو. روزی که نباشد آدم برفی تنها. این حقیقت جا افتاده من است. می ترسم از روزی که من دیگر، این نباشم. این باورهای خام و ریشه دار در هوای خالی این اتاق سیاه و سفید. تا واژه ها همه وداع گویند از پرتره نیمه شب. می ترسم که دیگر هیچ کس زبان مرد کولی را نفهمد و او مدام شعرهای کودکیش را برای بیگانه ها تکرار کند. از سفیدی خالی این نور مات، بر بوم شیشه ای نفسهای تو. ...
من اما همیشه ترسیده ام ک بودنم بوی بودن واقعی را ندهد .. ترسیدم ام روزی دست هام را جا بگذارم در جایی و خودم را در جایی دیگر و ذهنم را هم ..
ترس هست همیشه هست
از هرچی میترسیدم عینن به سرم اومد!
از اینکه دستانم تنها بماند و یخ بزند ازاینکه بهار بیاید و تو نباشی و گنجشکان مهاجر خسته از راه برسند و دانه ای نباشد روی بالکن میترسیدم از اینکه بوی عطرت در هوا بپیچدو جای خالیت را نفس بکشم وااای چی به سرم اومد؟
باور که بکنیش همه چیز امکان داره
چه اهمیت دارد،گاه اگر میرویند قارچ های غربت . .
همیشه نمیشه اینطور محکم وایستاد
من می ترسم از فراموش شدن!
منم
از هیجی نترس...
:)
رفتم تو فکر... که از چی این همه می ترسم...
بد نیست لیستشون رو داشته باشم... لیست سوژه های ترسم رو!
این چیزا رو فراموش می کنیم که دیگه نمی ترسیم
وگرنه هست همیشه
اما نمی دانم چرا دوست دارم فراموش بشم و همه را از یاد ببرم
خواندنی بود
ممنونم
مرسی
بعد هم دیگر چیزی نبود تنها خیرگی محض و کشداری که من را جدا میکرد از عقربه ها و میکوباند هی بر خودم و چقدر من نبوده ام تا به امروز
چقدر ...
از ترس گذشته کارم...
به چی رسیدی؟
همین الانم کسی زبون مرد کولی رو نمی فهمه!
به خدا
نیستی تو!
و چه دلگیر و نفس گیر این خونه!
بازی با تایتل :)
خیلی زیبا و پر احساس مینویسی
لطف داری
نترس
باشه !
چ کم کار شده ای پسر
عقرب زندگی راست کار قمر نیست!
به پوچی رسیدم!به هیچی!
نهیلیسم یعنی؟
قرار نیست آدم به همه چی اعتقاد داشته باشه
اما به خوندن می ارزه
تایتل؟
نیستی تو
آهان!
تازه فهمیدم!:)
هجوم خالی نفس های تو
های می شود مقابلِ هوی متروکم٬
تو تنها انعکاس این خیابانی...