دنیای من شده بود، اینکه دست هایم را بگیرم به نرده ها و انقدر بدوم تا برسم به خود بادبادک قرمز. بی منت بزرگ شده باشم، بی حرفی، چیزی که نگاهت را از دوست داشتن تمام این رنگ ها، تمام این بازی بی انتها، نا امید کند. دل من هم می گرفت، دل بستنی آب شده هم. اما باور می کردم حرف های خدا را، باز می گردد ... حالا، هنوز هم، قرار ما همان ناکجای فراموش شده. همان جایی که درخت هاش می رسند به آسمانی که ترانه های کهنه را در خود نگه داشته است. من هر روز بزرگ تر می شوم. انقدری که بفهمم آن بادبادک تنها، کجای قصه های دراز گم شد.
و من هنوز همان نا کجا آباد منتظرتم با بستنی آب شده با قلب یخ زده!
بزرگ شدم البته فقط به استناد این روزها و شناسنامه!
همیشه یک چیزهایی کم می آید
تو کجای قصه گم شدی؟ همراه همان بادبادک قرمز رفتی رفتی تاااا نا کجا آباد؟؟؟؟
واقعا ... من کجا بودم
فلسفه ی بادبادک با باد رفتنه سونات سفید... یه باد، بادِ کوچک توی اضلاع و قواره اش هست...چه بخواد... چه نخواد....
:)
آنقدر میدم تا برسم به بادبادک قرمز . . .
:)
حالا تصور کن کودکیم هم با باد بادک تنها .. با یک باد مهیب در این قصه ی دراز گم شده باشد ..
بزرگ شدنم هم منت داشته .. آنقدر منت این روزها را کشیده ام ک نگو ..
سخت نگیر گلاره
یکجایی را سراغ دارم درست مثل اینکه آسمان را آورده باشی روی زمین یا انبوه سروهای دراز را کاشته باشی توی آسمان یکجایی هست که شبیه نقاشی هاست...
شبیه کودکی ها حتا
چقدر زیباست
یاد بادبادک باز محمد علی افغان افتادم!
هیچ وقت این کتاب رو نخوندم
دارمش اما
قربان تو
منم مثل اون بادبادک تنهام
ولی کسی نیس که دنبالم بگرده ..
همیشه همه اتفاق ها که شبیه هم نیست
من همین دیشب یک پله قد کشیدم...
:)
مجبورشدم به تغییرادرس
www.akharin-pok.blogfa.com
مجبور چرا حالا؟
دقیقاداشتم
به این فکرمیکردم
که بعضی وقتااین بادبادک رودنبال کردن چقدمیتونه مسخره باشه
ولی یه لذت خاصی داره
که ادم اون مسخرگی ِکارویادش میره!
بگذار تمام دنیا به حماقتت بخندند
دلم نمیخواهد هیچوقت بزرگ شوم همان بهتر که بادبادک قرمزم گم شده است
واقعا
بیا بنویس رفیق...
نوشتم اتفاقا
مرسی که اینجایی
ارزش خوندن رو داره باور کن!
نمینویسی؟
کی ارزش خوندن داره؟
نوشتم اتفاقا بعد مدتی
بادبادک باز محمد علی افعان
هی هر روز بزرگ تر شو ...تنها راه چاره شاید همین است.
قلمتون چه به دل میشینه