باران گرفته بود. انقدر تند که ضربه هایش تنم را می لرزاند. روی سقف چوبی کلبه ای که تا به حال ندیده بودم، همچون صدای اسبها که از زمین گل آلود می دویدند، و با گام های استوار تمام مسیر جلوی کلبه را دیوانه وار طی می کردند و دوباره می چرخیدند تا روی سر تمام این کابوس خراب شوند. می خواستم بلند شوم و پنجره چوبی کوچکی که انگار تمام باران ها و صدای اسبها از آنجا می آمد را ببندم. اما نه توانی در بلند شدن داشتم، نه حتی دستم بهش می رسید. یخ زده باشم انگار و کسی در گوشم زمزمه کند، « امن یجیب ... »
همین را هم به زور از لا به لای واژه های نا مفهوم می شناختم. دستم را دراز می کردم و انگار پنجره بود که از من فرار می کرد و باران، همچنان تازیانه می زد روی سقفی که دلهره ریختنش مرا مجاب می کرد که نفس هایم بریده باشند و بی معنی. صدای شیهه می آمد. پس این آدمها، این صداهایی که در انتهای ذهنم از فریادها و صدای نامفهومشان روی سرم تاب می خورد از کجا می آمد.«من که نمرده ام هنوز، نیست؟» پس چرا آرام نمی شدم. چرا بی تاب اسب هام که هنوز شیهه می کشند، هنوز آزاد و بی انتها روی جاده گل آلوده می دوند. حتی می توانم ببینم علف های خیس را که از رد سم هایشان به هوا می لغزیدند و رها می شدند در تصویر مه گرفته درخت های تیره ای که تا آسمان می رسیدند. لای سبز گرفته ای که در خود رنگ های تیره را در آغوش کشیده است. «من که نمره ام هنوز»
«نمردی هنوز، ولی اگر انقدر اصرار کنی بروی پای آن پنجره هی رد کلاغ ها را دنبال کنی می میری لابد.»
«لابد یعنی هنوز معلوم نیست. بیا خودت ببین درخت روبه رو پر شده از کلاغ ها. ببین روی هر شاخه چند تایی نشسته اند.»
«تو کی دست از این خواب ها بر می داری؟»
انگار یاد گرفته باشم از همان ابتدای زیستن درخت ها را ببینم. تا سالهایی که هنوز نیامده اند. تا رد نورهایی که از ستاره ای در ناکجای آسمانی می آید، که هیچ گاه ندیده ام. «بس که این درختها بلندند.»
بس که حرف های مرا نه رویا می فهمد، نه آن سواک شکست خورده که سالها پیش عاشق شده بود. نه از آن عشق هایی که معنی داشته باشند.توی گوش رویا مدام خواندم که این بشر ارمنی تبار بی مغز آخرش با این خرافات دیوانه می شود. بگردیم شاید کسی پیدا شد که این زبان نفهم توی کتش رفت که می شود عاشق خیلی چیزهای ملموس باشد. توی بی اختیار گم شده باشد، هر روز شروع می کرد با دریا حرف زدن. انگار مجنون زنده ای که انقدر زیبا با موج ها و شن ها و همه چیز گرم می گرفت که گاهی باورم می شد. باورم میشد که دریا می فهمد. انقدر آرام تر میشد که یادم می رفت. یادم می رفت تمام حرفهایم را که به اصرار به خوردش می دادم. مثل ما نبود. من می توانستم ساعت ها ببینم و نقاشی کنم. اینکه دیوانه وار مدهوش صدای شاخه ها باشم و او عاشق بود. عادت کرده بودم به آخر هفته هایی که پیش ما بود. به ساعت هایی که خندیده بودیم همیشه به اتفاق های یکهویی. به روح پر از گرمای رویا به انرژی تمام نشدنی اش.
حالا، اما همه چیز در توازن بی قرار آدمها و جیغ ها و ترس ها فرو رفته بود. شب آخری که چهار راه همیشه شلوغ این شهر بی در و پیکر را گز می کردم و دیگر هیچ چیز جز صدای مدام باران و اسب ها، جز شیون و اشک هایی که در خواب می دیدم یادم نیست. من کجای حادثه این زندگی از خیال افتادم و پهن شدم روی سردی تنها و کشنده خیس. ردی از چراغ سرخ رنگی بود که روی سرمای آسفالت نقش بسته بود. و گام های بیشمار آدمها، طبق عادت همیشه این سایه ها که از بازتاب نور در پهنای خیس خیابان پیدا بود. این وقت ها بی اختیار می شوم. انگار نه انگار اتفاقی افتاده است. تازه آرام می شدم. از این همه شلوغی خنده هایی که مسمومم می کنند. این همه شادی ها، نمی دانم اصلا هر چه بود گذشت. کلاغ ها از روی شاخه ها می پریدند. انقدر ترسیده بودند از همه چیز که دیگر هیچ گاه دوباره ندیدمشان. هر چه هست، درخت خالی سالهای دوریست که می شد تمام روزهای تعطیل را بشینم جلوی پنجره و طرح کلاغ ها و درخت را بکشم. هربار یک رنگی، بستگی به حالم داشت. و این آخرین تابلویی بود که سواک لای دستهاش گرفته بود. چشم هاش خیس شده بود. خواستم بلند شوم و ببینم آخرین تصویر زندگی کلاغ ها را که تازه تمام حقیقت انگار سقفی پوسیده دهان باز می کرد. «چه کردی با خودت؟» ...
دست لرزان بی بی بود که انار سرخ رنگی را می شکافت. خیره شده بودیم به کاسه سفیدی که از تمیزی برق می زد. و رد دانه های سرخ رنگش که می ریخت در سفیدی مطلقش ... بوی خون می داد هوا، بوی سردی سفیدی که از کاسه بلند می شد. و صدای دانه های شفافش که تمام تابلوی کلاغ ها را در بر گفته بود.
مرد ریشویی که لباس سفید به تن کرده بود، علائم حیاتی این جسم افسرده را چک می کرد که هنوز زنده ای که. هنوز زنده ام.
«باید بدانید آقا، بعد از آن تصادف دوران سختی را پشت سر گذاشته اید. الان وقت خوبی برای بلند شدن نیست.» و باز بارانی که افسرده می خورد به تلاطم پنجره چوبی که باز شده بود و هی به دیوار کوبیده می شد.اسب ها بی اختیار در نگاه هوای دلگیر و مه گرفته می دویدند و بوی چوب خیس می داد دست هام. «دوست و همسرتون ساعت هاست که بیرون منتظر شما هستند.»
«چی شد که من الان اینجام؟» نمی دانم چقدر شنید اما توجهی به من نکرد. روی تخت چرخ دار بیمارستان می کشاندنم و مدام عبور مهتابی های مات بود که چشم هایم را گرم کرده بود. که به خوابی عمیق فرو رفته باشم.
نزدیک عصر پنجشنبه بود. رویا و دوست های آرتیست رنگ و وارنگی که دعوت شده بودند به شب نشینی ساده ای که برای تولد سواک ترتیب داده بودیم. کس و کار که نداشت. انقدر خوشحال شده بود که دیگر یادم رفته بود ازش بپرسم تابلویی که کشیدم کجا بود. آخرین بار دست او دیدمش. دنبال کادویی که پیچیده بودیم لای کاغذ سرخی که سلیقه رویا بود می گشتم. پیدا نمی شد.
«گذاشته بودمش همین جا روی کاشی های حیاط» گفته بودی: «پیش من است. چرا انقدر نگرانی تو؟» نگران بودم. نگران اینکه هیچگاه پیدایش نکنم. می دانی چه دردی دارد روز تولد آدم بهترین دوستش کادوی تولدش را گم کند؟ سواک می خندید. رویا هم. و تمام آرتیست های رنگ و وارنگی که دور و برمان وول می خوردند. سرم گیج می رفت از این همه عبور نا تمام. به خودم که آمدم هیچ خبری از آدمها نبود. جاده سیاهی بود با درخت های بلند. انقدر دویدم دنبال اسب ها، دنبال رویا، دنبال سواک که بارها احساس کردم ترسی عجیب تمام نفس هایم را گرفته است. خسته بودم. انقدر خسته که نتوانستم روی پاهای خودم بایستم. «من که نمره ام هنوز، نیست؟»
«نمردی هنوز.» دستهای رویا را می شناختم.نگاهش کردم. هیچ گاه انقدر خسته و بی رمق ندیده بودمش. «چند بار به هوش آمده بودی و هر بار که می خواستم حرف بزنم دوباره چشم هات بسته شده بود.» ردی از تلخی اشک روی صورتم جاری شده بود. دوباره شده بودم همان کودک ده ساله ای که خیره شده بود به دانه های انار. «می ترسم رویا، می ترسم بخوابم و باز این همه کابوس ... من کجام؟» چشمهات را انداختی روی سفیدی ملحفه رنگ و رو رفته: «بیمارستان» ... «خوب میشی»
خوب میشدم ... اما نیمه تمام. نیمه تمام رویا!
چند ماه نگذشته بود که دیگر فهمیده بودیم پاهایم برای همیشه وداع کرده اند. حال ما شده لبخند های بی رنگ رویا، حرف های برادرانه سواک آوانسیان، و دردهای بی انتهای پنجره بخار گرفته.راننده ای که به من زده بود دستگیر شده بود. تمام هزینه ها، تمام دیه را یکجا پرداخته بود و به خیال خودش آزادانه می خندید و دیگر هیچ گاه یادم نیامد چه بر سر پرتره آخری که کشیده بودم افتاد.
«می دانی، همین امسال، می شود هزار سالی که از نبودن چشم های تو می گذرد. همین نفس های مرده ای که از هبوط ترانه ای برای من بر جای مانده است. هیچ گاه یاد کسی نخواهد آمد. و همیشه باران خیلی ریزی که انگار دقیقه های همان سالهای فراموش شده، می نشیند روی شیشه ماشین، انقدری که حتی خیالم نیست، برف پاک کن را هم بزنم، تازه احساس می کنم. چیزی، جایی، جا مانده است. تنها همین خیال بی مقصد، همین هوای گرفته عصرهای خیابانی که تازه رد نورها را روی خیسی نیمه جان خودش پخش می کند، دلم را می لرزاند. این وقت هاست که می فهمم چقدر دور شده ام. و حالا، بعد از این همه خواب های بی قرار، باز وقتی که می خواستم بریدگی منتهی به اتوبان را پیدا کنم. ذهنم ماند، به دیوارهای سفیدی که منزوی، آرام و بی خیال قد کشیده بودند تا گنبد و گلدسته های سبز.و امتداد نور چراغ ها، لای سوسوی مرگ و خیابان. دلم می خواست چشم هام می توانستند همه گم شدن ها را ببینند. می دانم، خیلی ها، دارند بی مقصد از همه دیده ها محو می شوند.و چقدر تلخ اند، این آدمها که خیلی وقت ها تمام نشانه ها را بی آنکه بدانند از دست می دهند. کاش این خیابان ها، هیچ وقت تمام نمی شدند. هیچ وقت نمی مردند.»
«حالا، از آن مرد سالهای دور تو، تنهایی مانده است. تنهایی سردی که روی بخار شیشه نشسته است. کلاغ ها، سالهاست که روی درخت خشکیده آن حیاط خالی نمی نشینند. و از تو، نه هیچ رنگی از سالهایی که می شناختم، نه آن چشم های گمشده اثری دیگر نیست. پیر شدی رویا. خیلی زودتر از همه آروزهایی که داشتیم. تمام نفس های ما که می رسید به انزوای همین خانه ای که هر چه بود دوستش داشتیم.»
«می دانی چند وقت شده که نمی خندی؟» سواک آوانسیان، تو از درد های یک انزوای غریب چه می فهمی؟ چه می فهمی که هر شب خواب باران دیدن و آن همه اسب های وحش یعنی چی؟ «به فکر رویا نیستی؟» رویا، ... شبیه بازی های بچه گانه، شبیه پرتقال خونی که دست به دست می رساندیم به مش رحیم پیر. می گفتند سرطان دارد. انقدر تنها شده که هیچ گاه دیگر دوره نمی افتد با گاری زنگ زده اش که پرتقال بفروشد. که جمع شویم دورش و بگوییم قصه هم بلدی؟ ...چشم هاش خیلی پیر و غمگین بود. پرتقال که می دید گریه می کرد. «رویا که می بینم، گریه می کنم.»
«انقدر بغض تلخی داری که...»
«این حقیقت جا افتاده من است. من، می ترسم از فراموشی. می ترسم که باور کنم نیستم. یا از انتهای همه شبهایی که می رسند به خیابان ساده ای که باید جدا باشیم. تنها باشیم تا شب دوباره تیرگی بی انتهایش را، انگار ذهن مسموم هزار نیلوفری که می پیچد دور درخت بلوط، نصیب من کند.یا می ترسم که یادم بیاید برف های روی پشت بام را. روزی که نبودی تو. روزی که نباشد درخت و کلاغ ها. این حقیقت جا افتاده من است. می ترسم از روزی که من دیگر، این نباشم.این باورهای خام و ریشه دار در هوای خالی این اتاق سیاه و سفید. تا واژه ها همه وداع گویند از پرتره نیمه شب. می ترسم که دیگر هیچ کس زبان پیرمرد دوره گرد را نفهمد و او مدام شعرهای کودکیش را برای بیگانه ها تکرار کند. از سفیدی خالی این نور مات، بر بوم شیشه ای نفسهای تو. ...»
انقدر گریه کرده بود که حال خانه کوچک خیابان این همه درخت، این همه شعر و مهمانی آرتیست های رنگ و وارنگ شده بود بوی خاکستری همه رویاهای نیمه تمام. نیمه تمام.
چه تلخ بود این کابوس حقیقت!!!
و چه بیرحمانه پوچ شدند و خاکستر رویاهای نیمه تمام!
مرسی
خوانده شدید جناب
من تمام این ها را فراموش کرده ام...
فراموش؟
میشود آمد و بعدا خواند سونات؟
آمدم که سلام کنم
:)
میدانی...خیلی درد دارد این حرف ها...حتی اگر فراموششان کنی...
میشه دیگه
نوشته های پر تعلیق را دوست دارم چند باری بخوانم و این نوشته ات آنقدر تعلیق داشت .. آنقدر تاویل مند بود ک دو بار خواندمش .. بگذریم ک از بعضی جملات راضی نیستم ک فقط اطناب داده اند .. مثل (من کجای حادثه ی زندگی .... ) .. با توصیف شخصیت ها خیلی کنار امد م . . همین بی بی ک کم از او گفتی اما زیاد شناختمش .. از رویا و دوست های آرتیست .. و خود سواک .. اما شخصیت اول .. همینی ک نمی شوند تشخیص داد واقعا کیست .. گاه می تواند جای همه ی این ها باشد .. گاه می تواند جای کلاغ ها باشد و گاه انگار همان درخت خالی است .. خالی و پوچ .. بگذریم ک دیالوگ های طولانی اش را دوست ندارم بگذریم ک دوست ندارم این همه ابهام را .. اما خود این شخصیت .. تم روانی ک دارد و نوع نوشته شدنش را دوست دارم ..
این شخصیت مجهول تمام همین هایی بود که گفتی
منهای اینکه این نوشته اصلا متعلق به این جا نبود
ادیت نشد
کامل نشد
و کاملا دارای یک منظور خاص بود که هیچ وقت بهش نرسید
شاید تمام هدفم از اینکه گذاشتمش اینجا همین سه کامنت تو بود
آن قسمتی ک ( می دانی .. همین امسال می شود .. ) در پست قبل هم آورده بودیش ... حدس می زدم ک قسمتی از یک کار بلند باشد .. ک خود همین پست هم می تواند قسمتی از یک کار بلندتر باشد چرا ک توانایی بازپروری اش را داری ب نظرم ..
نکته هایی ک ب نظرم رسید : اوایل کار پر از ابهام است .. سعی بر کشاندن مخاطب تا انتها را داشته ای با حجم عظیمی از جمله های نا تمام .. جمله های ب شدت ادبی .. تا حدودی خوب است چون جملات کشش زیادی دارند و از پتانسیل خوبی برخوردارند .. اما در میانه ها .. آنجایی ک از تولد گفته و قسمت بعدش بیمارستان و تصادف .. انگار خواسته ای همه چیز را یک هویی رو کنی و خلاص .. این را نمی پسندم .. ترجیح می دادم از همان اول ذره ذره تزریق کنی این اندیشه ها را ب جای اینک کار را قسمت بندی کنی .. ب سه قسمت .. قسمت اول ک فضای کاملا ذهنی دارد با تتمه ی واقعیت .. قسمت دوم ک واقعیت را با کمی خیال قاطی کرده ای و قسمت سوم ک انگار نتیجه گیری است.
قرار بود کوتاه باشد به اسم داشتان کوتاه بود یکهو دیدم توانایی دارد حتی خیلی بیشتر از اینها باشد. اما چاره ای نبود. فشار بود، وقت کم بود و ایده اصلا سرکوب شد.
فضای اسب ها و صداهایی ک ایجاد کرده اند را خیلی دوست داشتم .. طرح کلاغ ها و درخت خالی فوق العاده بود .. کاسه ی سفید و خون و انار بی نهایت دلچسب بود .. تولد و کادو و گم شدن ش ب جا و کاملا حساب شده بود .. اما سعی کن از هجمه ی ادبی کار بکاهی چرا ک من با داستان سر کار دارم .. و یک چیز دیگر ک ب ذهنم رسید این ک در بعضی جاها نا ب جا از ویرگول و نقطه استفاده کرده ای در بعضی جاها نا ب جا استفاده نکرده ای ..
و جمله ی آخر را بسیار دوست می داشتم .. بسیار.
بیشتر از اینها می توانم بنویسم در موردش .. اگر وقتی بود و خواستی .. راستی چقدر نیستی رفیق ؟
چون درگیری زیادی دارم این مدت
دنبال چیز خاصیم که امیدوارم بهش برسم
سونات....میخواهی ازین خاکستر شویم؟
هیچ چیز در میان این الزایمر دایم ما به فراموشی سپرده نمیشود...ما نمرده ایم....ما سال هاست که مرده ایم...میدانی این ترس ها....این ترس های لعنتی....این رفتن های مدام....این انار ها که خون میشوند بر صفحه ی دلمان....سونات چشم هایم را به اشک مهمان کردی...ما شکسته تر از آنیم ما زندگان ِ هر روز مرده در این پرتگاه میان هبوط این همه انسان.....ما....مرده ایم....ما زنده ایم...میان حقیقت و تمامی این کابوس ها.....نمیفهمم کابوس است یا حقیقت....
این نوشته های کوتاه که کٌشنده است...این نوشته ها...
نیمه تمام ماندن خاصیت رویاست اصلا...
. .
همین
سلام دوست خوب ...
ماه هاست که نوشتهاتونو می خونم...
و بیشترین نوشته ای که منو برای دقایقی به اینجا میکشونه.. نوشته ی کنار پروفایلتون می باشد بخصوص قسمت اول...
این نوشته ی شما ..همون حسیه که من سالهاست درگیرش هستم...
حتی اگر بهترین ها رو داشته باشم... که دارم...اما...اما...اما هرگز امیدی بهم نمیده...
همیشه جای یک چیزی ته ته ته قلبم خالیه و زخم...
لطفن کامنتمو عمومی نکنید
چون
من تیک خصوصی نمی بینم که بزنم...
کجایی رفیق؟
بعدمن دارم به بی بی فکرمیکنم...به این دیالوگ هاش...به این چندسطر اخرت که بوی باورنکردن ٍنبودن رومیده...به این ها...
بعدسونات
این کش وقوسی که این شخصیت هاداشتن ازابهام شخصیت اصلی کم نمیکرداین بهترین قسمتش بود..
چقدر دلم برای این جا نوشته های تو تنگ شده بود محسن
:(((