گیر کرده یاد نبودنت در این پیکر بی اختیار شبهای من، بوی خیسی خاک می دهی همیشه آخرین روزهای تسلا، همیشه یادها، همیشه بادی که می وزد از ارتفاع تلخ ترین پرنده دنیا. تلخ ترین شب ممکن. گیر کرده گلوی خواهشم، گیر کرده آشوب نگاهت، نیست. نیست خیال بازپروری شاعرانه غزل هام. مگر خود خدا بنویسد که او عاشق بود.
گیر کرده یاد نبودنت میان راه نفسهایم..
..
لایک به این پست محسن..
خیلی خوب بود
خدا هم که بگوید وقتی او نمیگوید باور نخواهم کرد...
اووووف....
دیشب را نوشتی/ترجمان اشک ها و بغض های دیشب مرا/در کلنجار با مرگ/تنهایی/عشق/رفاقت...
دنیا را می شود مُرد؟یا هنوز دردها جاریست؟من دنیا را بمیرم بعدش هنوز هستم؟جاری ام؟دردها دردها دردها...
وقتی نیست ... بی جان میشود پیکره ی روزگار !
وقتی نیست ... بوی خیسی ِ مرگ میدهد لحظه ها !
نیست در مرگ روزهایم تا باور کند سمفونی نبودنش را میزند ایام و مرگ تدریجی من کامل میشود با نواختنش...
چه خوب گفتی ها!
چقدر این آشوب نگاه را می فهم م من ..
از این سوجی منظورت همان سوخته است ؟ یا چیزی شبیه ب این ؟
سوجی، سوگی، دیوانه
عمقِ تمامِ لحظه ی های کبود
همینجا که پر از سکوتِ خاکستری هاست!
اوهوووم
منتظر خبر افتتاحش هستیم پس رفیق : )