تو در خواب من گم شدی، شبی که هزاران قاصدک درخت های بلند را در آغوش کشیده بودند، شبی که ماه می تابید هنوز. و دنیا شبیه سایه های دور، کمرنگ بود و مات. همیشه برگ های زرد، همیشه درختی گوشه تصویری خالی، زیباست، خیلی زیبا ... تو در خواب من گم شدی، زیباست، حالا تمام شب ها را بی دلیل بغض می کنم. بی دلیل ...
کاش بیدار نشوم و تو همچنان در خواب من گم شوی و من هی نگاهت کنم، زیباست این حیرانی...
هی نگاه کنم ؟ خواب را یا تو را ؟
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد...حس نوستالژیک عنوانت مرا در کلام زیبایت گم کرد .بی دلیل...
ای جانم
گم شد.. پشت سیاهیهای خوابهایم..
و هر شب بغض هایی که مرا میخورند..
همین یعنی تمام حرف
این نوشته از این جا تا انتهای شب اطناب دارد ..
نهادم جان شیرین را
که می سوزد برای تو
تو در خواب من گم شدی . .
حالا بی دلیل تمام شب ها را بغض می کنم . . بی دلیل . .
+برای آدمی که هر شب بی دلیل گریه می کنه قابل درکه
خوشحالم که خوب می فهمد