در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در و دیوارهای بی انتها

همین که دیوارها تب کنند، همین که ساده از خیال باران بیفتند، شب های بی غزل. همین که دست های کاغذی آدمکی تنها گم شده باشد لای کتاب ها و شعرها. و دلی که شبیه هیچ کس نیست. و شبی که شبیه هیچ تاریخی نیست. و هویتی که منم. و هویتی که تو بودی. و صدایی شبیه آغاز رابطه های رنگارنگ. روزی چترهای رنگی می رقصیدند، همین اندازه ناچیزی که از خاطره باقیست. همین لحظه ای که شبیه سوسن ها می میرد. ما بزرگ می شویم. ما بزرگانه می خندیم. کودکی ها، خشک می شود کنار خیابان تاول زده. لای کوچه برفی که می رسید به خانه شما. آدمک ها سخت می شوند. دیوارها تب می کنند. همین هویتی که منم.

نظرات 3 + ارسال نظر
گلاره 1391/04/16 ساعت 03:29

رفتن و گاهی آمدن ها هم .. باز ادم دلش خوش میشود ب کسانی .. گاهی ..

الف.ر 1391/04/16 ساعت 15:19 http://soolaan.blogfa.com

آخ که این آدمکها همه کودکی هایم را خشکاندند... آخ که این نارنجی روزها تمام نمی شود .. آخ که این روزگار سخت به این تن های نازکمان رحم ندارد ...

pastel 1391/04/17 ساعت 11:46 http://hb-20.blogfa.com

از یه نقطه به بعد
همه چیز
عوض می شود!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد