همین که دیوارها تب کنند، همین که ساده از خیال باران بیفتند، شب های بی غزل. همین که دست های کاغذی آدمکی تنها گم شده باشد لای کتاب ها و شعرها. و دلی که شبیه هیچ کس نیست. و شبی که شبیه هیچ تاریخی نیست. و هویتی که منم. و هویتی که تو بودی. و صدایی شبیه آغاز رابطه های رنگارنگ. روزی چترهای رنگی می رقصیدند، همین اندازه ناچیزی که از خاطره باقیست. همین لحظه ای که شبیه سوسن ها می میرد. ما بزرگ می شویم. ما بزرگانه می خندیم. کودکی ها، خشک می شود کنار خیابان تاول زده. لای کوچه برفی که می رسید به خانه شما. آدمک ها سخت می شوند. دیوارها تب می کنند. همین هویتی که منم.