باور می کنم، حالا که ساعت ها از محو شدن چشمانت از برابر پنجره ای که هیچ گاه نبوده است، می گذرد. حالا که آسمان روشن می شود در نهایت تنهایی دست های ما. حالا که می فهمیم گذشته ایم و خواب بوده ایم. تمام ساعت هایی را که مرده بودند، جایی میان دست های یخ کرده ام، آنگاه که روی پوست بی امتداد شب کشیده می شد. یادت بخیر، شرلی لستر، یادت بخیر، تمام حرف هایی که جایی دیگر شنیده بودیم. جایی میان سال هایی که هیچ گاه نبوده اند. حالا که همه چیز، همه تو، به پایان رسیده است. و حالا که هیچ کس دیگری نخواهد فهمید، چه به حال خواب های ما آمده است. شرلی لستر، رفت. از جایی که هیچ گاه شروع نشده بود. و چقدر شبیه من بود. چقدر شبیه ... از تو ای فرشته ناگهانی، از من ای تاریخ گمشده. حالا همه چیز تمام شده است. یادم می آید، مرده بودیم. و مرده ها را دیدیم. و آدم ها را. ما هم به پایان رسیده ایم. و هیچ چیز، دیگر جای نبودنمان را پر نخواهد کرد. زندگی، حالا دیگر خیلی شبیه باغچه ایست، که تنهایی اش را با پیانیست مرده جشن می گیرد. خواب بوده ای ... خواب بوده ام ...
همه چیز یکهو اینگونه می شود...
چرا؟!