در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

-

میگن خودکشی کرده بی دلیل، همینطور یکهویی زنگ زده که هیچی، من مردم. تو خندیدی، آدم مسخره که بی دیل نمی میره، تنم لرزیده بود، گریه می کرد. نکنه منم بی دلیل بمیرم. نکنه تنها شده باشه انقدری که دیگه نفهمه کجاست. میگن یکبار دیگه عاشق شده بود، حوالی همون خیابونی که دیگه سالهاست ندیده، همون سالی که هنوز بچه بود، چهره اش رو یادم رفته آخه خیلی وقته دیگه ندیدتش. اصلا چرا ببینه، مگه الکیه، مگه میشه عاشق موند اینطوری. همیشه باید یه فرشته ببینی تو خواب، بعد همه چیزش رو دوباره بازسازی کنی، تنهایی و هی به در و دیوار و آدمها سلام کنی که درد داره زندگی. چقدر ترسیده بود، چقدر از خودش می ترسید. خودش که نه، یکی شبیه خودش. انقدر شبیه که خنده اش آشنا باشه برات. پنجره شو بغل کرد و رفت. رفت و مات شد، تنها می خندید. چقدر خوشگل تر میشدم اگه مثل خودم بودم. همین طوری که الان تو هستی. چقدر یک شبه همه چیزش زیر و رو میشه. همه چیزش تاریک میشه، دو تا چشم می مونه فقط. از همون سالی که دوباره عاشق شده بود. همون چشمها بودن. دستهاش دیگه نمی لرزید. دیگه فهمیده بود. نه نگاه کن، این میشه کلیشه همه آدمها. همه نویسنده ها، همه شاعرها. شاعر مخاطب می خواد چیکار، شاعر تو وبلاگش فقط واسه تنهاییش غزل میگه، شاعر که نمی خواد فداش بشی، نمی خواد دیده بشه، پیر بابا مرده، مرده. آخه خیلی خاص بوده این همه سال، من چی، گوشه دیوار چی، تکلیف این نبودنت چی میشه. چی به سر ما میاد بی تو. هیچی، عادت می کنی، عادت می کنی تنها باشی، دنیات پر شه از وبلاگ، وبلاگ، میگن خودکشی کردم دیروز، میگن تو خندیدی، تنم لرزیده بود. نکنه تو خودم بودی و الکی دست می کشیدم رو صورتت که بهتر باورت کنم، چقدر لاغر شده بودی، سردمه وسط تابستون الکی. سردمه لای دستات، سردمه، پاییز شده باز؟ آره خوب، منم که تموم شد.

نظرات 3 + ارسال نظر
زریر 1391/05/14 ساعت 07:51 http://saansiz.ir

میبینی،دیگه به نبودن همه دارن عادت میکنن.

The end of begining
شاید البته...
شاید هم نه...
نمی دانم!!

من خودمم دیگه روانی شدم

رزا 1391/05/22 ساعت 16:45

مرداد.داغ

بی.حسم.خیلی.وقته

می دونم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد