تو هیچگاه، برای حرف های من اینجا نبوده ای. هیچ گاه برای نگاه خشکیده ای که شده بود عین مترسک رنگ و رو رفته ای که سالها خیره مانده باشد به تو، لب تر نکردی. نبودی و هیچگاه کسی ندید. همیشه حرف های من جا مانده بود. همیشه دل خوش کرده بودم به همین دنیای نوشته هام که قفلی به اندازه تمام سالهای بودنم رویش نهادم. تا کسی ندیده باشد خودم را. حالا، جایمان تغییر کرده است. این منم حالا، که تمام کوچه های دوتایی را یکی یکی گز می کنم تا مگر رسیده باشم به کودکی که در هفت سالگی چشم هایش را از کاسه بیرون کشید، تا دیگر هیچ کس نتواند روح تنهاییش را ببیند. تا پنهان شده باشد پشت ایسم ها و نقاب ها و نوشته ها و دیگر یادش نیست کجاست. دیگر یادم نیست کجام. همیشه دلم برای نگاه خودم می سوخت. گناه من چه بود، ... گناه کودکی هفت ساله چه بود. هیچ گاه این ها را نخواسته بودم. من فقط تاب ماندنم نبود. نخواستم عادت کنم به دردهام و زندگی. این، رویای ما نبود. حالا، تو همان چشم هایی که آب برد. تو همان سایه ای که گریخت. من همان رئای ... آه، رئا، آخرین نقاب من، چقدر دلم برای تو تنگ شده بود.
من دلم بیشتر به حالم خودم می سوزد.
درستش هم یه جورایی همینه
پشت پرده ضخیم تئاتر در تاریکی ایستاده ای و دور خودت میچرخی... پرده کنار نمیرود و تو برای همیشه سرگردان میمانی!
پرده / کنار نرفت / هیچ وقت
حالا وقت داریم تا نهایت دنیا دنبال مقصر بگردیم
این منم حالا، که تمام کوچه های دوتایی را یکی یکی گز می کنم تا مگر رسیده باشم به کودکی که در هفت سالگی چشم هایش را از کاسه بیرون کشید، تا دیگر هیچ کس نتواند روح تنهاییش را ببیند.
آلی بود!
چقدر دوستش داشتم اینو
عالی اون روح بود
تو بیشتر به یک لبخند تلخ می مانی که هیچ کس تصنعی بودنش را درک نمیکند .. انگار میکنم یعنی!
ولی هست، همه چی درگیر دروغ شده
. همیشه دل خوش کرده بودم به همین دنیای نوشته هام که قفلی به اندازه تمام سالهای بودنم رویش نهادم. تا کسی ندیده باشد خودم را
من هم!
خیلی هامون دقیق تر اگه بخوای
من هم نخواستم عادت کنم به درد هام ...
درد ِ همه چی وقتی بیشتر میشه که ببینی سالها گذشته و تو بی حس شدی ... که دیگه حتی زخمت نمی سوزه ... که قلبت نمی گیره ... که ...
که ببینی "عادت" کردی ...
عادت کردن یعنی مجال دادن به درد ...
و من نمیخوام این مجال رو به درد بدم
ممنونم عزیز کاش همه سوالهامون همینقدرزود جواب داده میشد
خداروشکر که سلامت..سلام برسون.
کاری نکردم که
چشم حتما
اهنگ اینجا انقد بغضیم میکنه و انقد دوسش دارم که اصن حرفم نمیاد دیگه .. فقط اینو بگم که وقتی وبتو باز میکنم یه حس خوبی بهم میده :)
برای خودم ولی برعکس هی مدام حرف میاره
مرسی
آره.....
واقعا این رویای ما نبود....این رویای ما نیست....
چرا اینقدر رویاها بی پرواز میشن....
با هزار جور سد و محدودیت که جلوی راهمونه
اول از همه این ترانه ی یاسمین لویت رو دوست دارم. کلا صدای این زن اسراییلی رو دوست دارم.
دوم... بنویس.. حرفهات رو بنویس.. همین :-) به فکر زدنشان نباش که کسی نخواهد فهمیدشان.
ما سوختیم، جای چراغ نفتی ها
میدانی چند وقت است برای هیچ وبلاگی هیچ نظری نگذاشتم؟نه که بگویم خوب نمینوشتند ها نه.من تمام شده بودم.....تمام حوصله هایم سر رفته بود.....خیلی وقت بود تمام عکس العمل هایم به لبخند ی تمام میشد.....حتی حوصله ام به تعجب کردن هم نمیکشی.............ولی اهنگت هانگ وبلاگت یک طوری بود.....یک طوری یعنی دلم خواست چراغ ها ی اتاق را خاموش کنم.....زانو هایم را بغل بگیرم ......تکیه بدم به ان دیوار اتاقم که رو رو یش بالکنم هست......بع هی دوباره و دوباهر و دوباره گوشش دهم................هی گوشش دهم هی بلند ترش کنم.............دختر عالی بود....اهنگت نوشته هایت....ن.شته هایت....!
خوب این هم شانس ماست، خوشحالم که گیرا بود و نظرت را در مجموع می پرستم. فقط شبهه ای که هست مال دختر عالی بود که من پسرم ها.
به هر حال خیلی سپاسگزارم از توجهت
آهنگ هم پیش کش شما
کودک هفت ساله اشتباه کرده بود باید به جای چشم های خئدش چشم های کسی را بیرون می آورد ک دنیا را با نگاهش می آفرید و با بی نگاهی اش در هم می ریخت، حالا ک نبودن میشود مشق شب هامان دیگر دیر است برای گریختن.
حالا یقه کی رو بگیریم که چشم های من کجاست
رئا در پس سایه ای گریزان ... زیباست!
در پس سایه ای گریزان چرا
نبودی و هیچگاه کسی ندید. همیشه حرف های من جا مانده بود. همیشه دل خوش کرده بودم به همین دنیای نوشته هام که قفلی به اندازه تمام سالهای بودنم رویش نهادم....
انگار که غم لحظه لحظه ات را زیسته باشد ..
قلبم فشرده شد :(
من نمی خواستم کسی رو اذیت کنم
اذیت نکردی بانو جان ...
غمی است که خودم هم کم و بیش هر روزم رو باهاش طی میکنم ...
برقرار باشی ♥
به خدا من پسرم
راستی آهنگ وبلاگت خیلی خاص و قشنگه ...
لینک دانلودش رو داری؟
Yasmin Levy :: La Alegria
شرمنده Mr
تو یکی از پست هاتون نوشته بودید لعنت به نبودنت رو میگم ..نوشته بودید یادت به خیر محمد فکر کردم دختر هستید :)
محمد لا یعقل کوریون رو گفتم
دلخوش بودم به بعضی حرفاش
اره ..میفهمم
سپاس از مهرتون .لینک شدید
متشکرم
رئا .. همه ی ما در لحظه لحظه های تنهاییمان .. در لحظه لحظه های تنهاییمان نقاب داریم ب صورت هامان .. ف
مثل همین جمله های بی پایان
فوق العاده بود
شما فوق العاده دیدیش
نقاب ها را دوست دارم اینطوری حداقل یکم حماقت ها پوشیده میشند
قبول دارم اما
نه تا زمانی که درون دیگر نای نفس کشیدن نداشته باشد
مگر میشود به دردها و زندگی عادت کرد. سردردها را میتوان شناخت، زندگی را کمتر، ولی عادت کردنی نیستند و دلتنگی یک عبور همیشگیست بین هیچ و هیچ
ما هم عادت نکردیم / هی می پوسیم و بزرگتر می شویم
من همیشه جا ماندم پشت پشم هائی که مرا ندید از کودکی تا حالا و چه خوب که نقابی هست تا بزنیم به چهره که یعنی مهم نیست و جه خوب که شب هست تا برداری نقاب را و اشک بریزی که چراااا؟!
دلم برای کوریون تنگ شده!
امروز دیدمش،
انقدر حرف زدیم که ساعت ول شد در خودش
می دونم که می خونه،
بی معرفتی که نیستی محمد! صبر می کنم تا بعد کتابت فقط
نقابی که هست
کودکی را ذوب می کند
سلام منو خیلی بهش برسون محسن بگو زیاد دلتنگ نبودنشیم
چشم !