در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

قرصتو یادم رفت

دستم به حرفهام دیگه نمیرسه، تاریک شده باشم انگار

ولی هنوز می دونم که باید سر یه ساعتی با خودم حرف بزنم، گریه کنم، 

با اینکه یادم میره مدام

خسته شدم دیگه

نظرات 8 + ارسال نظر
[ بدون نام ] 1391/05/20 ساعت 00:10

سلام رئا
ممنون از حضورت. کنارم بمان و اگر توانستی دردهایی این روزهایم را اندک کن..
درود...

سلام رئا
ممنون از حضورت. کنارم بمان و اگر توانستی دردهایی این روزهایم را اندک کن..
درود...

من که هستم،
به ما اعتباری نیست

خورشید میکارم برای روزهات ...

:)

سیزیف را می مانیم انگار...

سواد ما کم می آورد

خستگی شده سهم آنها که اهل دل هستند!

اینکه چرا حالا

برای خسته‌گی هات بذر لالایی مادرانه گنجشکها را می کارم.

کاش سبز می شدم
از همین خیال

من 1391/05/20 ساعت 18:59

میشود این پستت را بغل کنم مثلا؟بس که من است انگار......وای پسر عالی بود!
پ..ن در بودن شبهه دختر بودنت جدا عذر......شاید چو حسم شبیه نوشته و اهنگت بود خیال کردم دختری مثلا!

پست هم پیش کش آغوشتان
مرسی از لطفت

بیخیال

بانو 1391/05/23 ساعت 17:22 http://kunje-denj.blogfa.com

آلزایمر هم چیز خوبی ست...

اینجا که آره

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد