دوباره درگیرم کردی با حرف های شلوغ و معنی دار. دوباره از دیروز بارها شعر هایت را مرور کردم و آن آدمی که می گفتی، حالا بیشتر می فهمم که تمام شده است. راستش را بخواهی محکوم شده ام به آرامش، قبل از نابودی کاملی که انصاف نیست سرنوشتم باشد. تجویز شده ام به درمانی تلخ تر از آسایش. به حرف هایی که نباید گفته باشم. به سکوت هایی که نباید شکسته باشم. حالا بیشتر شب ها خودم را در خواب می بینم جای تو. منطق سنگین دست های خالی را می فهمم. فلسفه تلخ انزوای همین تن تمام شده را، و تمام بحث های بی انتهای آدم ها را. از دیشبی که حرف زدی تا حالا، مدام سایه ات را دیده ام، لای عکسی از تمام خاطراتی که نیست. لای نگاه تمام آدمهایی که با من حرف می زنند. می دانم بهترت می کند اشک های من، خواب های این خیابان نیمه شب. بهترت می کند درد های روحی که جا گذاشتم، جایی میان چشم های گیرای تو. انقدری خودم بوده ام حالا، انقدری بی نقاب گریه کرده ام، که اندازه تمام سالها، بپرسند، خوبی تو؟ روحی که دیگر نیست. خوابی که دیگر نیست، عجب سوال احمقانه ای. من سرشار شده ام حالا، از حرف های شلوغ و معنی دار. نمی کشم برای کودکی شعر بنویسم که زیر آوارها جا مانده است. مرا ببخش. من سالهاست که زیر حماقت ها پوسیده ام. دیگر بوسه هایمان هم، طعم خاک کهنه گرفته است. دوباره درگیرم کردی. دوباره از دیروز ...
سلام یه چت روم بهت معرفی میکنم توپ کافیه به بار بیای ببینی همیشه اونجایی زیاد تعریف نکنم فقط بگم کاربرای توپی داره وقتو تلف نکن و زود خودتو برسون فعلا...
انقدر مرور میکنی که یهو به خودت میاد و میبینی واژه واژه این اعتراف رو از بری!
من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم
که سرنوشت درختان باغمان تبر است
منطق سنگین دست های خالی خوب بودا! ولی به نظرم منطق لعنتی! بهتره! :|
چشم، منطق لعنتی
راستی یه چیزی!
منم بعضی وقتا واقعن فک میکنم که دیوارا چشم دارن!
و با اون نگاه لعنتیشون دارن قورتم میدن!
:|
مگه ندارن؟
من اما فکر میکنم ک تو درگیر بوده ای همیشه، قبل از دیروز و قبل از خوابت ک تو برای دچار شدن چقدر همیشه ایستاده بود در شروع دنیای ک شبیه کلاف درهم گره خورده ای درگیرت میکرد
به بوسه های تو در خواب احتمالی من ...
محکوم شده ایم به قبول واقعیت و یک آرامشِ مرموزِ لعنتی ..
چقدر خسته شده ام باز
+ دو خط بغض خوندمش..
قسم به همین شاعر تمام شده
هنوز هم سرخ است...
سرخ است تمامی این درگیری ها سرخ است تمام بوسه هایی که حال طعم خاک میدهند
:)
منطق سنگین دست های خالی را من هم ..
هبوط می کنم دوباره به آرامشت
پرسه میزنی در خواب سایه ها
در خواب سایه ها
خیلی دوس دارم بنویسم برا این متنت اما نمیدونم چرا نمیتونم؟!
این که بد نیست
بنویس
نه بد نیست از ذهن یخ زدم نمیتونم انتظار داشته باشم!
نگفتیم ... نگفتیم،
فقط فکر میکردیم که درگیر نیستیم
منو درگیر خودت کن تا جهانم زیر و رو شه.
تا سکوت هر شب من با هجومت روبرو شه.
محکوم شده ام به آرامش .. قبل از طوفانی که تمام زندگی ام را نابود خواهد کرد ..
چه قدر باید خودمون رو سرزنش کنیم؟
چرا امروز اومدم سروقت وبلاگهای مورد علاقه م و می بینم همش نالیدن از خودمونه.
دلم گرفته رئا.
و من نمی دونم چی باید بگم....
و باوجود این آهنگ که هزار بار شنیدم ولی وقتی اینجا دارم می شنوم موهام سیخ میشه....و فکر میکنم..
و در مورد این پست هیچ ندارم که بگم...