حدودن به این هم فکر کرده ام که شاید نخواسته باشم اصلن تمام این اتفاق های بعدی را. یک جورهایی تقصیر من هم بود، وقتی ناخواسته شبیه دماغ تو شدم. دماغی که سال قبل روی صورتت بود و دیگر نیست. شاید هیچ گاه به رهایی، به جدایی از این تنگنای فشار و حماقت و درد، نیندیشیده بودم. شاید من هم، مثل همه دیگرانی که از کنار دستهای تو گذشته اند، چشم هایم را بسته بودم و فقط اندوه از دست رفتن تو را در تابلوی سیاه و سفید کنار اتاقت، دیده ام. شاید تنها دردم این بود که چرا دستهای تو انقدر گرم نوازشم می کرد و حالا، چه بر سر جهانی آمده که تحمل حتی یک کلمه من را ندارد. شاید تقدیری که همه می گویند راست باشد. من حتی یادم رفته بود که باید روزی دو بار، سر ساعت های خاصی به تو فکر کنم. و چشم هایم را، و ضربان ناشی قلبم را، بسپارم به دست سرنوشت و مدام هی ذوب شوم کنار خودم و از کلافه گی های تو سرم را خم کنم گوشه پلک هات. می بینی، دوباره این نور غریب روزانه دارد دلگیرم می کند. منی که یکبار دیگر در ده سالگی گفته بودم شب ها را دوست ندارم و حالا، این سپیدی سمج را، که دارد بند بند زندگانیم را در نفرت خودش غرق می کند. شاید تمام درد من همین راه دور باشد. همین که هستی و هیچ کس نمی فهمد. همین که تمام حرف های من را زندگی کرده بودی. همین که دست هایم به دستهای تو رسید و دیگر هیچ گاه جدا نشد. حتی حالا، شاید همین ها عذابم می دهند. شاید زندگی ما اصلا درگیر کاستی ها و ایرادها و نبودن ها نیست. شاید بی خودی فکر می کنم که می شود به هزاره سوم خندید. شاید دوباره جنگ، شاید دوباره کشیش ها و مترسک ها، شاید اصلن یادم رفته باشد که فرشته ها شبها کنار دلم می خوابند. حالا، آسمان دارد می خندد به روی زمین. و صبح خواهد شد، و یاد کسانم را در خود دفن خواهد کرد. پلک هایم دوباره خسته می شوند و می میرند. بعد از مرگ تو، شاید دیگر عطر دستهایت از کنار تنهاییم رفته باشد. شاید دیگر چهره ات را گم کرده باشم در تنگناهای فشار و درد. و تنها احساسی که می ماند، لمس آرامشی خواهد بود، که از یادم رفته است. کاش میشد، دست هایت را با خود نمی بردی. حسودی می کنم حالا، به تمام فرشته هایی که شبها نمی خوابند. کاش میشد حتی، این حرف ها را می شنیدی. زیاد خوب نیستم من. و می دانم برای تسکین، خیلی بیش تر از این ها باید می نوشتم. اما، می دانی که، ...