میدانی، همیشه حرف های ساده تو بوی معراج می دهند. لحظه هایی که از زیبایی یک یکتایی بزرگ در روحت، هنری بی همتا خلق می کنی. هر چند که ساده و بی خیال، هر چند که کهنه و معصومانه، حرف های تو از آرامش یک دریای بی کرانه می آیند، از ستاره های ساکتی که شبهای شمع ها و فانوس ها را روشن می کنند بدون اینکه هیچ کلمه ای، حتی آوایی بر زبانشان جاری شده باشد. بوی خیسی می دهد هوا، بوی دست های تو، و کودکی در کشیدگی این شب عمیق، همیشه همه چیز فقط عصرهای مه گرفته و بوی چوب خیس نیست. همیشه همه چیز را نمی توان از پشت شیشه های مات دید. گاهی درخت ها، و خیابان ها، در درخشش یک نقاشی شبیه سایه ها می شوند. سایه های من، که تکرار هنرمندانه سبک من است. جایی دورتر از حتی خیال من، دورتر از فهم من. چشم بگذار ... برگ پوسیده می ریزد در نگاه برکه ای، که از ترانه کتاب ها و خیال ها و شعرها، از دریچه پنجره ای چوبی به دنیا آمده است. و غرق می شود در سیاه و سفید یک خیابان بی عابر، چه قرمز زیبایی، فقط یکی از برگ ها سبز بوده است. شاعر، در نگاه تو آدم می شود.