چشم های کور من، ندید پایان بی تحمل درخت ها را، که رها تر از من، هر روز پس از اشتیاق کهنه بی تو کز می کردند، کنار حوالی خالی و نمناک این بی کسی، بی هیچ ... فقط می ماند، بوی گیلاس، که از فصل های دور می آمد، پر از خاطره می کند، گوشه خالی و شکسته دیوار را. من، بی تو، اینجا چه می کنم؟