وامانده ام چون عشیره نفرین شده، مثل کزاز که از منافذ آدم بالا می رود و دهان به دهان تمام اکسیری که فرسایشی شده دیگر، میمیراند، می خشکاند گلوی بی نگاهم را. شده ام درخت، با شاخه های شکسته ای چون دست هایی که آب می چکید از لای انگشتانش، و می رقصید؛ نترس چون حمایل انسانی که از یادش نرفته بود هنوز آدمیم، می فهمیم، دوست داریم ... مثل خرگوش ها تکثیر می شود لای سلول هایم هوای بی التهاب مسموم. بی عشق، بی ذات، بی هیچ چیز دیگری شده جنون زیستن جاویدان خرمگس ها ... می دانی، به بهشت خواهم رفت، حتی بدون شما. با نگاه بی شعور اجسام به خاطره ها می روم، با نوای همین نت های بی وجدان به خلسه عشق می روم. بی نگاه شما حتی، آقای مدعی مصالح همه بودن ها و شعور ها و کارشناس ها و هر چی که می خواهی، ... خسته شدم از زمانه من هستم، تو هم باش.