در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

ریتم شبانه کولی ها

هیچ وقت نفهمیدم چرا خنده آدم ها را باور نمی کنم. برای من سایه ها همیشه سایه اند، بی هیچ احساسی آنگاه که هیچ وقت تو را نمی فهمند و تنها خیال خودشان است که تا هر جا که بخواهد سکوت می کند. دلم را می زند نگاه های مسخره دیوانه های مدام را، در تلالو هزار دریای ویترین های نورانی شب هنگام. برایم همه چیز تازه می آید، نگاه هایی که تا عمق آدم، تلخی می کارد و هیچ وقت هیچ چیز جالبی را در آن نمی توانی ببینی. خسته ام، ... از چیزی که نیستند، از همان خالی ترین نگاه شب هنگام الکل ها و کفش های پاشنه دار! از بوی رقت آور تریاک، ... از آدمها، می ترسم!