در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

بی ـ ؛ تمام سالهای من

خواستم بگویم، من هنوز همان عابر بی انتهای کوچه های پاییز، من همان صدای تاریک سمفونی بی التهاب زیستن های پر از احساس و شمع ها و فانوسها، بی خیال پندارها و ساعت ها و دریغ ها و بودن ها، چشم هایم همان چشم های قهوه ای سوخته کافه های بی عابر همان کوچه های پر از انبوه تیره درخت هاست. همان بوی سوختن، ... همان رنگ های بی کرانه که تنها چشم های تو می تواند ببیند. 

 

خواستم بگویم، گاهی عجیب هوایی خیسی تب دار شب بوها می شوم. یا همان نگاه های غریبانه سالهایی که هیچ گاه شاید به ذهن هیچ مترسک این حوالی نرسد.  

 

خواستم بگویم، هنوز خیابان ها از عابر نیمه شب های استغنا، از صدای محزون آکاردیون پیر این همه سال، این همه چشم های بی عابر معصوم، از تمام این درخت های تیره بی سرنوشت، خاطره های زیادی می سازند.  

 

چشم هایت، چه بی ریا به میهمانی ارغوانی ها و پاییز ها و سولیست محزون داغ دیده می رود. بی آنکه گوشه دلی بلرزد، ... 

 

تازگی ها می خواهم سه تارم را برای موسیقی یونانی دوباره نو کنم. شاید باز عاشقش شدم. شاید بفهمی لا به لای این نت ها همه چیز گمشده است. شاید برای لالایی محزون شبانه شعری بگویم ... شعری به اندازه همین نیمه شب های بی انتها.