حالا انگار که خالی شده باشم از همه چیز. از همه حرف های این همه سال مدام. از کنتراست بی نظیر شب نشینی های من و زمستان و کلاغ ها. از حضور گاه گاه چشم های سیاه کسی که دیگر نیست. و خالیست جایش ... برای همیشه، روی نیمکتی خالی که دردها را انگار خلاصه می کرد در وجود شب. حالا سکوت گرفته این خیابان شب زده. انگار که نداشته ها را بیاویزی بر پوست بی انتهای این مرز هراس و رعشه. حالا، ... تنها همین رقص بی صدای شمع هاست، روی خیسی بی انتهای همین فصل دراز. شب ها صدای آکاردیون، که می رود تا سوزهای هزاران ساله آدم ها. حالا، ... با همین دست های خالی، می رقصم در حضور بیکرانه شعله ها ... « تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست ... ، اما تو باور نکن. »
... خداحافظ شکیبایی