در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

سوم مرداد

این جایی است برای حرف های نگفته خیلی خیلی زیاد.  

تا خدا چه بخواهد ... فعلا این پست را باز می گذارم. برای من. اینجا برای من آزاد است ... امروز روز بزرگیست. روزی که من آغاز شدم. 

 

حرف اول از لونا، ناتالی، لیلیوم، ... همه اسم های پاک 

 

+ « پروردگارا،امشب شعری به من بده که نداده ای به هیچ کس 

                      شعری پر از نگاه 

                      شعری پر از نفس 

                      شعری پر از صدا  

                      شعری پر از بهار 

                      شعری که بی نقاب،شعری که بی دروغ 

                      شعری پر از ستاره و شعری پر از فروغ 

                      شعری که امن کرده شب های جاده را 

                      شعری که حرف می زند،رها می رود و پا به پای تو تا ماه می رود 

                      شعری که وقت خواندنش بند دلش پاره می شود... 

می دانم هر چند نا چیز،تحفه ناقابلی است از لونا ،در بهترین شب سال ،پر حادثه ترین شب سال، شب میلاد کسی که خود لبریز از نوشته های عمیق و دوست داشتنی است. 

آسمانم،ایترنالم...تولدت مبارک!!!  »

 

 

 

   Vincent Van Gogh 

 

+ ماه، این عزیز قصه های هفت سالگی. نسیم جغرافیای بی اقلیم. من ساده می شوم با نگاه شفاف نیلوفرها در گیاه. با حضور سنگین نفس های تو. با نگاه تو در توی شیشه ها در حوالی غروب. من همین حقیقت ساده بی چون و چرای دیوارهام. من از سکون شبهای بی فاصله می آیم. شهری غریب با آدمهایی روی دیوارهای سپید بلند.  

 

به نقاش ایمان داری؟ 

به فردای نیامده از هزار توی این همه سایه، این همه فهم های رنگارنگ. به نگارش در صدای بی همتای نفس های داغ. به مرغابی ها. 

نمی گویم بی انتها، ... انتها چیز دیگریست.  

می گویم همین راه بلند. همین تراژدی ناتمام. همین حضور بی مقصد. 

من همه هستی ماه را می فهمم. همه گستاخی بی پرده بودن را. ماه، این عزیز قصه های هفت سالگی. 

 

+ « ما بدهکاریم
به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند
معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتیم
چونکه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است » 

 

| حسین پناهی 

 

+ « و شک
بر شانه‌های خمیده‌ام
جای‌نشین سنگینی توانمند بالی شد
که دیگر بارش
                به پرواز
احساس نیازی
نبود. »

 

| احمد شاملو 

 

+ در نگاه من باران خوابیده است. بارانی گرچه نه با همان رنگ های زرد و نارنجی عظیم. با آبی کدر مطلق. با کنتراستی از سنگفرش های خاطرات خیلی دور. با دلی از سرخی بی انتهای غروب. در نگاه من، ترانه های مادری سایه افکنده است. شکفتن در مه. می دانم بار بزرگیست، چشم های بی انتها.  

 

+ زندگی در نگاه مترسک ها، چیزی جز حرف های ساده بی مقصد است. 

 

+ اگر من بودم، میدادم آدم ها را جور دیگری خلق کنند.  

 

+ خدای منزوی، کاش تو هم می توانستی عاشق شوی. 

 

+ کاش میشد بفهمی دل شکستگی چه معنایی دارد!  آنوقت بیشتر از این نقاشی لذت می بردی.

 

Fin