گفتم به جان شعر و موسیقی، گفتم به جان عاشقی که جانش خیلی عزیزتر از این حرف هاست. گفتم به جان هنر، دست هایم، مثل طوماری از حرف های ننوشته خالی شده برایت، برای چون تویی که نگاهت را دوست دارم. برای حرف های مگوی افسانه ای، که دلش برای انزوای خودش می گیرد. برای سال های انتظاری که چون افیون مرگ پایم را در حصار می کشد، تنگ می کند نفسم را از آدمها و رنگ هاش، گفتم مرا به شط غزل بنشان. دیدی صدای دور تو سخت تر از زهریست برای مردمی که هر از گاه درک می کنند. دلم می شکند از سکوتی که گلویم را می فشارد. حال بیماری که می داند علاجش میان سالهای زندگیش نخواهد بود. گفتم به جان عزیزت، ... جشم هایم را، دل بی آرامم را، از دلخوشی هایی که داده ای، جدا نکن.