چشم داشته باش، ای تو که مرده شور تمام وخامتت. ای تو که هی هق هق های شب های من را گریسته ای بی نفس، یک دم، حالم گرفته از دست های جغرافیای آدم بودن. از محنت ها، مهرها، شهرها و این همه آدم که مثل سبزه عید رشد می کنند، بزرگ می شوند و کدرتر. خواستم بگویم از تصویر روی شیشه ای که منم خسته ام. از تکثیر بی نهایت خرگوش ها، عاصیم از شکار بی وقفه کلاغ ها. از حرف های مرده ای که سلام؛ اول لال مونی طبیعی انسانی که نمی فهمد کجاست، چه باید بگوید وقتی می پرسند کلاس چندمی؟ پوسید دفتر مشق مرده ای که افتاده بود پشت حیاط خانه مش حبیب اینا، که انقدر ترسیده بود از سبیلش که بیخیال شد، گریه کرد، گم شد در خاطره این همه لحظه های فراموشی و نیستی. ببین، تمام مرا یکجا، درون قاب چوبی این هوای مرموز. ببین چطور قد کشیدم زیر دستهای خشکیده ناظم زشت. که عید به عید کفش هام دیگر از ریخت افتاده بود و همیشه دیر می رسیدی تو. همیشه دیر بود همه ساعت ها، همه ترانه ها و ببین، تمام مرا در تو، تمام مرا در باران، باران، باران، بیخیال می بارد.