در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

همیشه نا تمام

تمام حرف ها، صداها و اسم تو حتی، خالی شده درون لیوان بلوری که جای انگشت های تو روی پیکرش باقی مانده است. دوست داشتم بمیرم از حقیقتی که این روز سیاه با خود دارد. از اندوه شب هایی که دیگر بر نمی گردند. از صدایی که هیچ گاه نبوده است. طلسم شده ام حالا، درون کتابی که روزی لای متروی شلوغ خوانده بودم. قهوه سیاه میل دارید یا سفید؟ ... و سایه ای که از کنج دیوار می گذرد. و خط خطی های بی وقفه روی کاغذی کهنه و زرد. مردی حالا مرده است. با کت و شلوار اتو کشیده و کفش های مشکی جفت شده روی صندلی. من خواب بوده ام برای همیشه، من مرگ بوده ام برای همیشه. سایه ها ...