در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

قاب خالی دنیا

... راستش را بخواهی، زندگی، چیزی نبود که می پنداشتم. 

چیزی نبود که وعده داده باشی. خدا ... 

 من از تو خواستم به دنیا بیایم؟ 

گفتی پرواز مرغان دریایی میان غروب چه دل انگیز است ... گفتی، صدای باران آنگاه که شیشه ها را تر می کند از طراوت عشق چه دیدنی است ... گفتی آسمانی هست، که آنجا همان خانه خدایی است، آبی تر از تمام محبت ها، اشتیاق ها ... گفتی ... 

نگفته بودی غروب، همان یاد دلتنگی مرغان دریایی است که دیوانه وار در پی گمگشته خود فنا می شوند، می میرند ... نگفته بودی باران، همان قطره قطره وجود مردی است که غرورش را میان دستان آسمانی اش ایثار می کند. نگفتی آسمان ابری اینجا چه نغمه های غمباری را برای این خفته گان فراموش شده می خواند. 

حالا ... 

من همان نقش آسمان دل شکسته غریبم. 

همان که سالها در پاییز بی انتها به شوق باران می نشست، زیر پنجره های گرفته ای که بر دلم تازیانه ای از حقیقت این رسم زمانه سرد می نواخت. 

یا رب، دیدم چگونه عشاق بر سر دارهای نفرت بار تاریخ رفته اند و نوشته اند ... 

بیگناه بالای دار نمی رود! 

و این هم باز از همان دروغ های بی شرم انسانها شد و گشت در میان افکار تاریک آدمها ... 

حالا ... 

منم و تو ... 

دیدی از آن همه یارانی که گفتی هم درد و دلت می شوند، هیچ کس باقی نیست ... هیچ کس ... هیچ کس حتی برای لحظه ای! 

و پس از تو ... فرشته ای که برای تنهایی ام به ارمغان دادی و  

من را شرمسار نگاهت کردی و  

باز، تو را شکر. 

باز تو را شکر که هستی، می بینی. هر چند سیاهی این غریبه کهنه را ... 

چه دلگیر است باران ... 

چه دلگیر است.