در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

مرگ هفت سالگی

خدایا درود که این، همان قلب ملول چندسالگی زمین است ... 

این همان صحنه تلخ و رقت بار و افسرده دنیاست. 

اینجا، زمین هفت سالگی من است. 

و اینجا دنیای بی کم و کاست زشتی هاست، پلیدی ها، دردها، خیانت ها، دروغ ها، خشم ها، کینه ها، ... 

دنیای صاف و ساده هر که زشت تر، با شکوه تر، هر چه کثیف تر بودن بالاتر بودن. 

آه ای که نامت بی همتا ببین، ببین رقص بی ثمر باران را میان دشتهای پلیدی و ازدیاد زشتی های نا بخشودنی. 

ای که جاویدان ملکوتت، نظاره کن عشاق بی پناه و دردمند را که زیر تیغه ها جان می دهند و نگاه کن!! نگاه کن!! تنهایی زمینی که ساختی ... 

تنهایی درخت کهنه در بیابان وحشت بار انسانیت را! 

نگاه کن ... نگاه کن که دنیا ... 

یعنی فاصله ای تلخ و دردناک از جدایی روح و خداییش. 

ترانه مرگبار دوری و غربت ... 

کسی که آفتاب را برای همیشه از دست داده است. 

اینجا، زمین هفت سالگی من است. 

روزی که آموختم، خواندن، یعنی دروغ بی همتای تاریخ. 

نوشتن، یعنی هویت بند بند تکیه گاهم به این زمینی که بنا شده روی ستون های پوشالی بودن. 

اینجا، زمین هفت سالگی من است. 

جایی که می فهمم تنهایی را، می فهمم نیستی را، می فهمم که حتی سارها، 

حکایت بی کسی خویش را زمزمه می کنند و این انسانیت کثیف، 

حتی صدای گرفته را هم درک نمی کنند... و آرام می گیرند و لذت می برند و شاد می شوند از رقص دلداده ای که از مرگ شیدای خویش به جنون تلخ و گریه بار آواز رسیده است. 

هیچ کس نمی بیند ... 

هیچ کس نمی شنود ... 

دیوارها کشیده تر از فهم آدمیست. 

و تو، 

ای که نامت آرامش قلب ها، 

ای که یادت روای دل های گرفته و نالان ... 

رو گردانده ای از تمام آنچه روزی خودت بنا نهاده ای؟ 

ویران نمی کنی چرا این همه دروغ و فریب دنیا را؟ 

برای دیدن کافی نبود؟ 

برای درد کافی نبود؟ 

... گم کرده ام تمام بودنم را و دیگر، 

نه جانی برای خواندن مانده و نه دلی برای نوشتن.  

چه بگویم ...!؟ 

حالا، تنها تر از نگاه پرنده های آواره ام ... 

حالا دیگر، آن همه کسانم رفته اند ... 

و هر که رفت، 

پاره ای از دل ما را با خود برد.    

با این دل پر خون جفا مکن که روا نیست ... 

جانانه ام را به تو می سپارم ... 

و تو ای فرشته رویایی من،‌ بر من مگیر که بی طاقتم، 

دل شکسته ام ... 

*** 

زین گونه ام، زین گونه ام، 

 که در غم غربت شکیب نیست.  

گر سر کنم شکایت هجران، غریب نیست. 

جانم بگیر و، جانم بگیر و، صحبت جانانه ام ببخش، یارا ... 

کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست.  

 

گم گشته دیار محبت کجا رود؟ 

نام حبیب هست و نشان حبیب نیست. 

عاشق منم ... 

که یار به حالم نظر نکرد. 

ای خواجه درد هست ولیکن، طبیب نیست ...