در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

ناگهان ... اینجا هستم

من بدهکارم ... به همه، به تو که نگاهت را دوست دارم. به بغض این فصل پوچ و سرد زمین. 

هر چه خواندم و دیدم و نبودی و ... 

حالا شاید از پشت بهانه های کودکی می توانم ببینم آرزوی دیرینه چه طعمی دارد! 

می توانم احساس کنم، دنیا، نه فقط همین پهنه غریب افتاده، که دل دست نخورده کودکی است که آرام، بی پروا، از پشت چمنزارهای سرسبز دنبال پروانه ها می گردد. 

اما من، 

بدهکارم ... به نغمه های جانسوز سه تارم، به دست های پر محبت کسی که همه چیز من است، به پاییز، به باران ... 

ناگهان ... اینجا هستم! 

تنها، ... با خاطراتی که هیچ گاه وجود نداشته اند. با همین من غریبانه ای که من، نیستم! 

و همین یک هنر را دارم. 

که با کلماتم اشک در چشمان بی همتای معصومانه ات اندازم که سزاوارت نیست، هیچ کدام از لحظه های من را باور نکن. من نیز بزرگ خواهم شد. من نیز خواهم آموخت. 

و از چشمانی زلال، پاک، ... 

تو هیچ گناهی نداشتی ... من بودم که ظالمانه صدای لرزانم را برای تو فاش گفتم.   

حالا دیگر، آرام باش. قول می دهم. 

گلایه نکنم، شکایت نکنم، گریه نکنم ... 

دستانم به اندازه تمام این سال مات، برای مهربانی جا دارد!