در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

گرفته

می دانم، هر چه باشم ... 

آسمان دیگر آن آبی نیلگون نیست. 

من نمی گویم از پاییز، از سردی، از تلخی، 

اما، 

آسمان حالا دیگر مدتهاست گرفته است. 

و تا چشم می بیند، مه گرفته آستین این شب دراز را. 

تا سحر ... 

خدا می داند چه به روز پرنده ها خواهد آمد ...