مرداب ... مرداب ...
اینجا خاکش بوی مانده سکوت بر جای از یک قرن، حوالی لعن و درود می دهد.
اینجا، شب هایش همه،
سازهای معدوم فقر و بیداد است،
اینجایم،
با دستهایی به رنگ الماس های به زوال کشیده منقلب.
با باورانه ای از سبزهای بیداد،
که گند زد، یخ زد، پوسید و
محکوم شدیم به سکوت ... به کم فروشی احساس، به رخوت یک خانه به دوشی مدام ...
حالا،
هر جا که نگاه می کنی،
کسی سایه ای روی چشمانش گرفته و ساز می زند،
با سکوتی به اندازه هزار سال، هزار سال،
بیگانگی و عدم ...
و هبوط آنچه در دور دستهای خیال می چرخید.
و آدمها، ...
آه ... آدمها ...