در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

سال سقوط II

مرداب ... مرداب ... 

اینجا خاکش بوی مانده سکوت بر جای از یک قرن، حوالی لعن و درود می دهد. 

اینجا، شب هایش همه، 

سازهای معدوم فقر و بیداد است، 

اینجایم،  

با دستهایی به رنگ الماس های به زوال کشیده منقلب. 

با باورانه ای از سبزهای بیداد، 

که گند زد، یخ زد، پوسید و  

محکوم شدیم به سکوت ... به کم فروشی احساس، به رخوت یک خانه به دوشی مدام ... 

حالا، 

هر جا که نگاه می کنی، 

کسی سایه ای روی چشمانش گرفته و ساز می زند، 

با سکوتی به اندازه هزار سال، هزار سال، 

بیگانگی و عدم ... 

و هبوط آنچه در دور دستهای خیال می چرخید. 

و آدمها، ... 

آه ... آدمها ...