در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

زمان ... دروغ می گوید

مگر نمی شود شبی تو باشی و چند سال بعد 

که دست های کسی را گم کرده باشی و حالا، 

رو به روی آسمان تیره، 

برای وداع تلخش سوگواری کنی؟ 

 

صدایی در گوشم می پیچد،  

از گذشته های دور، 

یا از روزهایی که هرگز نخواهند آمد و یا از  

فرداهای دور، 

 

مهم نیست ... 

شمعدانی ها، هنوز روشنند و  

نگاه می کنند. 

و سالها بعد، 

من در ذهن تو خواهم گفت: 

« ... نقش ساده شب های من، 

روزی هزار بار برایت از دلم خواهم گفت ... 

از شبهای، بی سرانجام حضور تو »  

و تو در یادم شعله می کشی ... 

انگار نسیم! انگار دستهای مهربان لونا ...