مگر نمی شود شبی تو باشی و چند سال بعد
که دست های کسی را گم کرده باشی و حالا،
رو به روی آسمان تیره،
برای وداع تلخش سوگواری کنی؟
صدایی در گوشم می پیچد،
از گذشته های دور،
یا از روزهایی که هرگز نخواهند آمد و یا از
فرداهای دور،
مهم نیست ...
شمعدانی ها، هنوز روشنند و
نگاه می کنند.
و سالها بعد،
من در ذهن تو خواهم گفت:
« ... نقش ساده شب های من،
روزی هزار بار برایت از دلم خواهم گفت ...
از شبهای، بی سرانجام حضور تو »
و تو در یادم شعله می کشی ...
انگار نسیم! انگار دستهای مهربان لونا ...