دیگر، خرده مگیر بر من. آنگاه که می گویم اگر با من بود، می دادم زندگی را نیستی بگیرد. انتهای دست های همین پرده ها، همه چیز آدم ها زیر سوال می رود. خوب نبود ... ! آن آبی بی انتها که گفتی نبود. آن دریای بی همتا نبود. هیچ رنگی جز سیاه و سفید نبود.
دلم از آدمها، خرده سنگ ها، کوچه ها، کافه ها، از این مه سنگین گرفته ... چشم های من، طاقت دیدن این رنگ باخته ها را ندارد. نمی خواهم بگویی صبر، نمی خواهم بگویی امید. هیچ سویی ندارد دلم. هیچ رنگی را نمی شناسد. من شکست خوردم. در این بی سرنوشتی واماندم و سوختم. این ها همه اش تقصیر من است؟ من بودم دنیا را سیاهی زدم؟ ... همیشه همه چیز را به پای من گذاشتی. من از نیمه شب های افسانه هزار اقاقیای سبز رویاندم و نبود در میان دست های ساده ام، توان کاشتن دوباره حیات. باز هم، حق ندارم گرفته باشم و بی هیچ روشنی از ماتم سرای بی اندازه بگویم؟
میشد خیلی چیزها را جور دیگری میدادی. خیلی آدم ها ... میشد ... قدر نمی دانم نه؟
باشد، هر چه تو بخواهی. من سالهاست وا داده ام! ...