در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

-

اصلا می دانی چیست،

من از باغ های سرسبز و قصرهای فاخر و نهر های با اسانس عسل و جامه های حریر و شراب ها و این چیزها بدم می آید. من از گیسوان ابریشم بدم می آید، از همه چیز این بهشت مبتذل بدم می آید از نیکی بدم می آید از این محراب نوستالژی متبرک، از همه چیز، ... حالا میشود وجودم را از تو سوا کنم؟ 

 

چرا نمی فهمی؟ چرا ... 

حتما باید بشوم سایه روشن شکسته یک زخم بی رحم که گوشه دلت تر شود از نگاهم؟ 

 

دلم از همه این آدمها، همه این رنگهای درهم گشوده به روی زیستن، همه این خنده های مفلوکانه، دلم از همه این عقاید مسخره گرفته! خدا، کجای این نوشته های بی انتها گم شدی؟ من کجا از خودم دور شدم؟ ... این همه بلا، این همه ذبح شرعی ... بغضی گرفته گلویم را، که هیچ کس جز تو نخواهد دید. 

 

من شکستم در این بازی از پیش تعیین شده.  

خسته ام ... خسته ... تو را به خدا تمامش کن. گفته بودم من یک مرده ام. حالا خودت به چشم ببین. این طراحی دست های خود توست. کسی که با هیچ کس جز تو راحت نیست. مگذارم به انتهای همین دوری ... من از این آدم ها بیزارم ...