در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

نمایشنامه سیاه

همیشه، خاموشی است در انتهای این ظهر تب دار. یادت باشد سال های خیلی دور تر را که به یاد این لحظه ها می افتیم. لحظه های خاکستری نورانی، با شمع ها که می تابند گرداگرد شهر، ... همه چیزش را، آنطور که نیست خواهی دید. بغض های بی سبب از هیاهوی وداع، دست های پر امید که به خاک سیاه کشیده می شوند، حتی قطارها ابریند.  

 

خوب می دانم در انتظار هیچ نوازشی نخواهم بود، چون این لحن تب دار، بوی آسایش نمی دهد. بوی زیستن نمی دهد. خسته ام ... از این هوای گرفته که هیچ درزی ندارد جز آشیانه هایِ دور ِ دست نیافتنی. از این سال های سکوت و پندار و گام های پیرمردی در آستانه هفتاد سالگی، سایه ای مبهم از التیام درد های این همه سال، ... این همه سیاه و سفید بی مقصد.  

 

نمی دانم، ... این غریبانگی بی انتها، این خیال دور، نمی رود از حریم نفس هایم تا ابرهای بی کرانگی. دلم می خواست، گم می شدم در مسیر باد. در مسیر این مه گرفته خیال خاکستری. جا می ماندم روی شیشه های بخار گرفته آن سالها. ترانه ها خاموشند، دست های من بی پرده از انزوا می گویند.  

 

کاش زندگی، رنگ دیگری می داشت. رنگی جز قرن ساده این آدمهای غریبه. خدا ... می بینی؟ دیگر از لحاظ زیبایی شناختی، مناسب این آدم ها نیستی! مردم کینه های خودشان را دارند ... و دیگر، هیچ بنده ای، کنج خیال تو پر نمی زند. فاسد شده اند همه ... فاسد به مذهب عرف! ... بدعتی به نام تمدن بی چون و چرای انقلاب. دوره گرد های شبانه استغنا. دروغ های متداول، پشت نمایش های سیاه. دستهای رعشه دار گداها لا به لای خودپسندی های ناپاک و ناگفته اش. اینجا هیچ کجایش بوی تو را ندارد. نباید هم داشته باشد. ... آهای! لای این همه خرقه های سوخته، ... جای پروانه های آبی کجاست؟ جای من کجاست؟ حالا، چه فرقی می کند من باشم، ... من از لحاظ ایدئولوژی یک برزخی مطرودم. یک مرده تلخ. خدا می بینی؟ ... حتی تو را هم به پای ایدئولوژی خواهند گذاشت. می دانم، تو را هم خواهند کشت. با اینهمه، من نداشته هایم را پای تو می گذارم. چاره ای نیست. حاضر نیستم دم خور این جماعت بیگانه باشم! با تو حرف زدن راحت تر است.