انگار، دود های کهنگی که موج می زنند از برابر تندیس مرگ. انگار، دست هایی هم سال سپیده ها که بگیرند دور تا دور بیکرانگی را. من نیاز را می فهمم. خوبی را می فهمم. اما رسیدن، به همین دانسته ها ختم نمی شود. من دیده ام ماهیان آبی بی انتهای دریا را. نفس هایم همتای درد های این چهره های نمادین نیست.
می دانم همین جمله ها هم شبیه حرف های من نیست. من فقط سایه زده ام پیکر برهنه ای را در خیال کاغذ های سفید. می دانم همیشه دست هایم با سایه ها ورق می زدند رویایی را که به انتهای هیچ جاده ای شبیه نیست. می دانم همیشه گیر می کند چیزی، جایی، حوالی دود های غلیظ بی مقصد.
تسلط ندارم.
انگار در رفته باشد ذهنم در پراکندگی مطلق این مدت.
اندازه چند سال.
امروز بیزار شدم.
به دود دیروزها دچار شده ام.
کاش میشد همه چیز را در بیراهه ها جا گذاشت.
کاش میشد گم شد. کاش میشد اسمم را عوض می کردم میشدم کسی فقط برای خودم. کاش میشد خودم را به یاد نمی آوردم. جمله هایم ضعیف شده اند. واژه ها مرده اند. لعنت به این ...